سلام ٬ دلم خواست وبلاگ مامان رو با مطلبی که خودش مهرماه پارسال نوشته بود آپدیت کنم
شبهای قدر پارسال هم گذشت و این مطلب در مورد شبهای قدر ۳۰ سال پیشه![]()
نمیشه به شبهای قدر برسیم و یادی از اون شبها نکنیم که دیگه بر نمی گرده ٬ ولی یاد و خاطرش همیشه موندنیه
عصر که میشد مامان یادآوری میکردند که قبل از غروب خورشید غسل مخصوص شب قدر یادتون نره ٬ نماز هفت قل هو ا.. بین نماز مغرب و عشاء رو هم بخونید. بعد از افطار من برای رفتن به مسجد لحظه شماری میکردم ٬ بعد نون پنیر و گردو و خیار سبز رو توی کیسه ای میکردم ٬ قمقمه آب رو هم پر میکردم تا با خودم به مسجد ببرم
( کوچکتر که بودیم با اصرار و خواهش ازشون میخواستیم که ما رو هم با خودشون به مسجد ببرن اما دو ساعتی نگذشته بود که خوابمون میبرد ٬ خانمها شاکی میشدند که مسجد جای خوابیدن نیست ٬ پاشید جای ما رو تنگ کردید
بعضی وقتها مامانم مجبور میشدند ما رو به خونه ببرن وخودشون به مسجد برگردند
خونمون نزدیک مسجد بود مامان و بابام بزرگ شده همین محله بودند و من هم تا 13 سالگی توی همین محله بودم ) شب با مامان و بابا به مسجد میرفتیم ٬ خانمها به طبقه بالا میرفتند و اگه دیر میرسیدیم جای خالی پیدا نمی کردیم
مامان قران و مفاتیح و چادر نماز برای خودشون و ما چادرنماز و مقنعه برای خودمون بر میداشتیم. خانمها و دختر هایی که توی مسجد بودند اغلب آشنا همسایه یا فامیل بودند. خانمها چند تا چند تا دور هم می نشستند و اعمال مخصوص رو بجا می اوردند ٬ دعای جوشن کبیر ٬ دعای افتتاح ٬ دعای مجیر و سوره هایی که باید خونده میشد
من کنار مامان مینشستم و همراهشون می خوندم هر وقت هم خسته میشدم پیش دوستام میرفتم و با هم خوراکی میخوردیم و حرف میزدیم که با اعتراض خانمهای سالمند روبرو میشدیم از ما میخواستند که بجای حرف زدن صلوات بفرستیم و استغفرا...بگیم
توی این مسجد که حاج آقا صدوقی احیا میگذاشتند علاوه بر اون سه شب ٬ شب بیست و هفتم هم احیا بود. در این چهار شب حاج اقا صد رکعت نماز قضا میخوندند و با صحبتهای گوهر بار و دلنشینشون مستمعین رو به فیض میرسوندند. مردم مخلصانه عزاداری میکردند ٬ صدای گریه و زاری و التماس گدایان خونه خدا از گوشه به گوشه مسجد بگوش میرسید. ارتباط با خدا برقرار شده بود هر کس حاجت و مرادش رو با محبوب در میون میگذاشت
اونا با دلای شکسته و چشمای گریون نام خدا و ذکر العفو رو میگفتند و برای خودشون و دیگرون دعا میکردند. یه حالی بهشون دست میداد که نمیشه توصیفش کرد. نیمه های شب مراسم تموم میشد مومنین با کوله باری سبکتر و قدمهای محکمتر به خونه هاشون میرفتند و به فکر عمل کردن به قولهایی بودند که بین خودشون و خدا رد و بدل شده بود. بعد ها وقتی توی اون شرایط و حال و هوا قرار گرفتم تازه فهمیدم که باید چه حالی داشته باشی تا خدا تحویلت بگیره
یادمون باشه خدا همیشه باهامونه ٬ او ما رو فراموش نمیکنه این ما هستیم که از یاد او غافل می مونیم . التماس دعا
جا داره یاد و خاطره آیت ا... صدوقی که در ماه رمضان و روز 11 تیر ماه سال 1361 توسط منافقین به شهادت رسیدند را گرامی بداریم . (روحشان شاد
)
همانا پشیمانی بر گناه و بدی انسان را از دست کشیدن از آن وا میدارد < حضرت علی (ع ) >
انگار همین دیروز بود که خواهرم از اصفهان برای زایمان به یزد آمد ٬ روز ۱۰ اسفند ماه سال ۶۰
روزی که او را به بیمارستان بردند ٬ همون شبی که بچه دنیا آمد ٬ باباش هم از اصفهان رسید. همه خوشحال بودیم و فردا عصر برای دیدن مادر و پسر به بیمارستان رفتیم
خواهرم نسبتا حالش خوب بود ٬ فقط ماتم گرفته بود که چطوری باید بچه را بزرگ کنه
بچه را که از پشت شیشه اتاق نوزادان نشونمون دادند ٬ بچه ای تپل مپل بانمک دیدم و چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد ٬ پشمالو بودنش بود که بعدش به عسل پشمالو معروف شد
با آمدن خواهرم به خونه بحث اسم بچه شروع شد
خواهرم اول برای پسرش نام یوسف رادر نظر داشت ٬ اما با مخالفت مامانم روبرو شد (مامان عقیده داشتند که چون حضرت یوسف خیلی در زندگی رنج کشیدند نمیخوام او هم رنج ببره !
) مادر بزرگ بچه اسم بهمن را انتخاب کردن تا نام و یاد پسر از دست رفته شون زنده بشه
اما عمه بزرگ بچه مخالفت کردند و گفتند این حق هر پدر و مادری هست که هر نامی را دوست داره به روی فرزندش بگذاره
پیشنهاد من هم بنیامین بود ٬ پدر بچه هم که اسم خودش برگرفته از شاهنامه است ٬ همه پیشنهاد هاش شاهنامه ای بود ٬ کاوه ٬ برزو ٬ بردیا و .....
تصمیم گرفته شد که ۱۰ اسم انتخابی که با حرف ب شروع میشه را نوشته و مادر بزرگ بچه یکی را از بین آنها با چشم بسته بردارند
بدین ترتیب بهترین اسم انتخاب شد ( بهنام )
خواهرم و بهنام ٬ ۲ ماهی را پیش ما بودند و بعد به اصفهان برگشتند. بهنام کوچولو چند سالی را در اصفهان و دبستان و راهنمایی و دبیرستان را در تهران گذراند
پسرمون بزرگ شده بود و بار دیگر با قبول شدن در دانشگاه سراسری یزد به زادگاهش پیش ما برگشت ٬ که ما اورا تنها گذاشتیم و به همدان آمدیم
در حال حاضر هم فوق را در اصفهان میخواند
آقا بهنام دوست داشتنی عاشق یکی از نرگسهای شیراز شده
(نرگس دانشجوی الکترونیک شیراز هست) این دو جوان برای جاویدان ماندن عشقشون ٬ تصمیم گرفتند امروز به مبارکی و میمنت پیمان ببندند که صمیمانه و صادقانه برای همیشه در کنار هم و برای هم باشند
خانواده ما زیباترین تبریکات را همراه با آرزوی خوشبختی و سلامتی با دسته دسته گل نرگس و سبد سبد گل مریم به عروس و داماد هدیه میدهند
نرگس جان ٬ بهنام عزیز پیوندتان مبارک ٬ دوستون دارم
عشقتان بی پایان
عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را می گشاید ( ایوانز )
بهشت همیشه در جایی است که عشق در آن ساکن است ( شکسپیر )
مامان از آشپزخونه صدام کردند ٬ با ترس و لرز از پله های آشپزخونه پایین رفتم و گفتم : بله مامان
بله و زهر مار ٬ بله و کوفت سیاه (در بین صحبتها منو بطرف خودشون کشوندند و با سوزنی که توی دستشون بود ٬ تند تند به دور لب و دهانم زدند![]()
چنان منو لای دست و پاشون گیر انداخته بودند که راه فراری نداشتم
) مامان میگفتند تا تو باشی دیگه خبر کشی نکنی ٬ چند دفعه بهت بگم و توی گوش بی صاحبت فرو نمیره؟
شروع کردم به داد و فریاد ٬ شاید یکی به دادم برسه
اما صدام تا بالا نمیرفت
مامان عصبانی شدن و یه قاشق فلفل رو بزور توی دهنم خالی کردند
(البته من همه رو تف کردم
) سوزش دور لبم با این فلفلها صد برابر شده بود
من میتونستم با دست و پازدن خودم رو از دست مامان نجات بدم ٬ اما بخاطر حامله بودن مامان و از ترس اینکه آسیبی بهشون برسه از خودم دفاع نکردم
مامان مرتب منو میزدن و سرزنش میکردن ٬ برای خبرهایی که تا حالا اینجا و اونجا برده بودم
بلاخره منو پرتاب کردن گوشه آشپزخونه و خودشون بیرون رفتند. بلند شدم در حالی که گریه میکردم ٬ همونجا صورتم رو شستم ٬ دور لبهام جز میزد
یواشکی از آشپزخونه به اتاق رفتم ٬ توی اون اتاق کسی نبود ٬ خودم رو توی آیینه نگاه کردم ٬ چرخ خیاطی هم نمیتونست به این خوبی دور لب منو چرخ کنه![]()
بالش برداشتم و کنار اتاق خوابیدم ٬ با خودم فکر کردم ٬ دیدم حق با مامانه. توی کوچه و حتی مغازه دارهای خیابون هم میدونستند که توی خونه ما چی میگذره ٬ من اخبار خونه رو به روز و بدون سانسور براشون میگفتم
بارها مامان به من تذکر دادن
گاهی تنبیه شدم یا به مهمونی نبردنم یا چیزی که میخواستم برام نخریدن ٬ اما کار بد من ادامه داشت
مامان همیشه میگفتن اگه میخواستیم همه از زندگی ما خبر داشته باشن ٬ میرفتیم توی خیابون زندگی میکردیم ٬ اما اینجا خونه ما هست ٬ اتفاقهایی هم که می افته به خودمون مربوطه نه به دیگرون (بخدا من تقصیری نداشتم ٬ همه ازم سوال میکردند و من فکر میکردم که اگه جواب ندم خیلی زشته
ولی با این تنبیه جانانه دیگه اگه بابام هم ازم چیزی بپرسه جوابش رو نمیدم
) امروز دیگه کاسه صبر مامان لبریز شد و اگه این کار رو نمیکردند ٬ من هم به خودم نمی امدم
دو سال بود که اطلاع رسانی میکردم ٬ سوزش لبم کمتر شده بود و با همین فکر و خیالها خواب رفتم. با همهمه و سر وصدا بیدار شدم ٬ خوب خوابی رفته بودم
مسافرها رسیده بودند ٬ صدای دایی رو که شنیدم با عجله رفتم که او رو ببینم
با سلام کردن به دایی و سوختن دور لبم یاد تنبیه افتادم اما وقتی داییم منو توی آغوش کشید همه چیز رو فراموش کردم
( اما نه فراموش نکردم که دیگه خبر چینی نکنم
) دایی کتفشون در رفته بود و موقع تصادف هم خون دماغ شده بودند
همه اون شب به خونه ما اومدند و صحبت از تصادف و علت اون و .... بود و خدا را شکر هیچکس نپرسید چرا دور لب من دون دونی شده![]()
معمولا از شکستها بیشتر می آموزیم تا موفقیت ها ( اسکات )
بعد از این که ما به خونه سعادتی اومدیم ٬ مادر و خاله سیمین اینا هم توی همون خیابون خونه خریدند و همه دور و بر هم زندگی میکردیم
دایی (رضا) بعد از دیپلم ٬ توی کنکور قبول نشدند ٬ به سربازی رفتند و برگشتند و خودشون را دوباره برای کنکور آماده میکردند
نوروز سال ۵۲ بود (چند سالی بود که خاله مهین و شهین ساکن اصفهان بودند ) خاله شهین به همراه همسر و ۲ پسرشون ٬ با برادر شوهرشون و خانواده اش به یزد اومده بودند. بعد از چند روز گشت و گذار در یزد و دیدنی با اقوام ٬ مسافرها تصمیم گرفتند به بندر عباس هم بروند. دایی به خاله گفتند که من هم می آیم
اما مادر و مامان مخالفت کردند. دایی که هوایی شده بودند ٬ گوش نکردند و با مسافرها صبح زود حرکت کردند
۱۱ نفر با دو تا ماشین. نزدیکهای ظهر شوهر خاله ام زنگ زدند که برادرم تصادف کردند و یکی از دخترها پاش و یکی هم دستش شکسته
مامان پرسیدند رضا چی؟ او حالش خوبه؟
و ایشون جواب دادند که بله ٬ فقط کتفش در رفته و خون دماغ هم شده ٬ الان همه توی بیمارستانند به محض این که کار شون تموم بشه به یزد برمیگردیم. همه سالمند و سلام می رسونند ٬ مامان بعد از این که تلفن رو قطع کردند به ما بچه ها سپردند که در مورد تصادف با هیچکس حرفی نزنید
تا مسافرها برگردند و همه ببینند که اتفاقی نیفتاده ٬ چون جز دلواپسی و ناراحتی برای بقیه چیزی نداره
مامان خیلی ناراحت بودند و اعصابشون بهم ریخته بود (متاسفانه آن زمان موبایل نبود )خونه عزیز و عمه محبوبه چسبیده بهم و یه کوچه با خونه ما فاصله داشت. عصر من به خونه عزیز رفتم ٬ همه جمع بودند ٬ بی بی آقا ٬عزیز ٬ عمه ام و ۲ تا پسرهاش
بعد از سلام و احوالپرسی ٬ خاله بی بی آقا (بابام میگفتند خاله ٬ مامانم میگفتند بی بی آقا و ما بچه ها میگفتیم خاله بی بی آقا )پرسیدند راستی از داییت اینا چه خبر
زنگ رسید زدند و من هم از دهانم در رفت که
" نه خاله نرسیدند ٬ دارن برمیگردند ٬ این دفعه خاله با تعجب پرسیدند برمیگردند؟
مگه طوری شده؟ برای چی؟ گفتم نه طوری نشده
فقط چون دست و پاهاشون شکسته دیگه بندر نمیرن
خاله بی بی آقا دولا دولا چادرشون رو سر کردن و گفتن رضا چی؟؟؟ باید برم از مامانت بپرسم ٬ از ترس دهنم خشک شده بود ٬ به تپه تپه افتادم که "نه ٬ دایی فقط دماغ و کتفشون شکسته ٬ طوری که نشده
شما بمونید ٬ من دوباره بهتون خبر میدم
" عزیز و عمه ام هم چادر سر کردند و پشت سر خاله راه افتادن
پسر عمه هام هم دنبال مامانشون. ای داد بیداد
دوباره دسته گل به آب دادم
مامان مشغول درست کردن شام بودن که با دیدن اونا و قیافه های نگرانشون تا ته خط رفتند ٬ یه نگاه چپ به من انداختند و برای همه توضیح دادن که چی شده
اونا بعد از خوردن چای رفتند ٬ اما بی بی آقا گفتند تا رضا را نبینم به خونه نمیرم
(پیرزن اینقدر حرص خورده بود که دیگه نای راه رفتن نداشت ) ادامه دارد .....![]()
زبانت را حفظ کن تا سر افراز باشی و زمینه سلطه شیطان را برای خود مهیا مکن که ذلیل میشوی (امام رضا )
فردا عازم تهران هستم ٬ تا برای امر خیری همراه با خانواده خواهرم به شیراز برویم. همه را به خدا میسپارم ٬ ادامه داستان را نوشته ام ٬ شیما پست خواهد کرد
میدونین ٬ منو شهاب قایم موشک بازی میکنیم ٬ من به تهران میرم و شهاب به همدان میاد
البته خدا شیما رو خیلی دوست داره
منم شما رو دوست دارم![]()
این مطالب را در مجله خانواده سبز خواندم و بهتر دیدم که در این ایام جشن و سال نو میلادی برای شما هم بنویسم :
درخت کریسمس
در روز جشن کریسمس مسیحیان درخت کاجی به خانه می اورند که نشانه سبزی طراوت و استواری در همه فصول است. آنان این درخت را با چراغهایی که نشانه روشنایی و نور است تزیین میکنند و این سنت به سال ۵۱۰ میلادی برمیگردد ٬ بر روی درخت کاج تزیینات زیبایی میکنند ٬ نوار سفید روی درخت کاج ٬ نشان بر پاکی مریم دارد
نوار قرمز ٬ نشان بر ریختن خون مسیح بر صلیب است و نور سبز هم نشان بر هدیه خداوند ٬ یعنی مسیح بر نجات بشر است
قسمت بالای درخت کریسمس را با فرشتگانی تزیین میکنند که بر چوپانان ظاهر شدند و مژده تولد مسیح را دادند
( و این را هم خودم اضافه میکنم که هر سال یکی از کشورها قشنگترین درخت کاج کشورش را به واتیکان هدیه میکند)
بابا نوئل کیست ؟
بابا نوئل ٬ سمبلی از کشیشی به نام "سنت نیکلاس" که به صورت ناشناس شبهای سرد بیرون میرفت و خود را با شنلی بزرگ می پوشاند و در زیر شنل غذا های لذیذ و هدیه های فراوان پنهان میکرد و به کودکان فقیر هدیه میکرد است
نیکلاس در قرن ۴ و ۵ میلادی زندگی میکرد ٬ اولین واقعه ای که از او نقل شده این است که " امپراطور کنستانتین اول ٬ ۳ مامور را به ناحق محکوم به اعدام کرده بود که نیکلاس با ورود به خواب امپراطور از مرگ آنان جلوگیری بعمل آورد
هم اکنون در نگاه بچه های مسیحی ٬ سنت نیکلاس شخصی است که با شنل و کلاه قرمز ٬ سوار بر سورتمه که توسط گوزن های زیبا بر روی برف کشیده میشود
آنان میگویند که با با نوئل ماموریت دارد تا خواسته بچه ها را بر آورده کند و بی صبرانه منتظرند تا بابا نوئل از لوله بخاری به خانه آنها بیاید و هدیه های ایشان را در زیر درخت کریسمس یا در زیر بالش آنها یا درون جورابهای بلندی که کنار لوله بخاری آویزان کرده اند بگذارد
با تشکر از خانم زکیه شریعتمداری
ما همان میشویم که تمام روز به آن می اندیشیم (ناتینگل )
حاج حسین از همون اول شرط کرد که زرین و محمود هم باید با اونا زندگی کنند
بعد از یه سال زرین دختری ناز و عروسکی بدنیا آورد (فریده )که همه مخصوصا حاج حسین اون رو خیلی دوست داشت
بلاخره سیگار کشیدن های پی در پی و سرفه های مکرر ریه حاج حسین رو از بین برده بود و همین باعث شد تا در یک روز پاییزی در کنار فرزندانش جان به جان آفرین تسلیم کند
تقدیر چنین بود که او دارای فرزند شود و اولین نوه را هم ببیند بعد از دنیا برود . رضا تازه ۱۱سالش بود و درس میخوند او با بی بی آقا و خواهر و شوهرش و فریده در خانه پدری زندگی میکرد . هنوز فریده 1 ساله نشده بود که خواهرش دنیا اومد ( فهیمه ) اما چند ماهی بیشتر در این دنیا نماند
محمود دوست داشت ٬ پسری داشته باشد اما سال بعد باز زرین دختری بدنیا اورد که خیلی تپل مپل بود اما خوشگل نبود (فریبا )همه خوش و خرم در کنار هم زندگی میکردند . زرین بیشتر به مادرش سر میزد و با خواهر هایش رفت و آمد داشت ( مهین ۳پسر سیمین ۲پسر و 1 دختر و شهین 1پسر داشتند ) فاطمه با زندگی و روزگار دست و پنجه نرم میکرد و با بچه ها و نوه ها سرگرم بود
زرین در پنجمین سال زندگی مشترکش صاحب پسر شد
که به یاد پدرش نامش رو حسین گذاشتند ٬ حسین خیلی عزیز بود بچه ها هیچکدوم مثل بابا دارای مو و چشم روشن نشدند ٬ فریده چشمهاش قهوه ای روشن بود با موهای قهوه ای تیره پوستی روشن و دختری ظریف بود
فریبا و حسین موها و چشم و ابروی مشکی داشتند که هر سه موهاشون پر پیچ و تاب بود و اونا رو با نمکتر میکرد
فریبا همیشه از خواهرش درشتر بود و در کودکی زرین لباسهای مثل هم بهشون میپوشوند که باعث میشد همه فکر کنند دوقلو هستند
بچه ها بزرگ میشدند و زرین و محمود تصمیم گرفتند خونه مستقلی داشته باشند (زمانی که حاج حسین در قید حیات بود قسمتی از حیاط خونه اش رو به مسجدی که جنب خونه بود ٬ بخشیده بود تا مسجد گسترش پیدا کنه و حالا هم خونه رو مسجد خریدار بود ) خونه حاج حسین رو به مسجد فروختند
رضا پیش مادر برگشت ٬ زرین و محمود خونه سعادتی رو خریدند و بی بی آقا تصمیم گرفت که با خواهر و شوهر خواهرش زندگی کند (احمد و ربابه ) .من تا حدودی اون خونه رو یادم میاد ۴ساله بودم که به خونه خودمون رفتیم
اما از این که اون خونه کتابخونه و وضو خانه مسجد شده خوشحالم و هر وقت کنار اون مسجد رد میشم یاد قدیما می افتم ٬ همون احساسی که مادر بزرگم با دیدن مدرسه در محله شون دارند
چون خونه پدری فاطمه هم توسط پسر بزرگش محمد به مدرسه تبدیل شد و این پیشنهاد فاطمه بود تا دیگران به سرنوشت او دچار نشوند ٬شاید اگر در این محله مدرسه ای بود و او در محله پدری مو.نده بود خیلی اتفاقها نمی افتاد ٬ شاید هم خدا میخواست تا زندگیش اینگونه رقم بخورد
اینک او در آستانه ۸۴ سالگی زندگی را با همه خوبیها و بدیهایش و تموم پستی و بلندیهایش تجربه کرده و صاحب فرزندان ٬ نوه ها ٬ نتیجه ها و چند نبیره میباشد ٬ما محتاج دعای خیرشون هستیم
مادر جون ٬ شما که همیشه مهربون بودید و هستید منو بخاطر نوشتن قسمتی از زندگیتون که میدونم کاستی هایی داره و اونطور که باید نتونستم توصیف کنم ببخشید
واز تموم کسایی که در نوشته ام به علت سهولت در نوشتن آنطور که شایسته بود ادای احترام نکردم عذر خواهی میکنم ![]()
![]()
یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می ارزد (ژرژ هربرت )
سانی ٬ عزیزم ٬ کتاب زندگی تنها کتابی است که هرگز نمی توانیم تصمیمی برای باز کردن یا بستن آن بگیریم .....آرزویمان است به صفحه ای که دوست داریم برگردیم ٬ولی عاجزانه خودمون را در مقابل صفحه ای سرشار از اندوه و اشک می یابیم........ باشد که غم فراق امیر با خورشید جاودانه گردد![]()
زرین بیشتر به خونه پدر میرفت و با نوه های عمه اش محترم و خواهرش محبوبه بازی میکرد ٬ زرین سکینه خانم همسر پدرش رو بی بی آقا خطاب میکرد و به خواهر های او خاله میگفت
و ربابه عروس عمه اش رو خاله ربابه صدا میکرد ٬ بی بی آقا زرین رو دوست داشت و از این که زرین با اونا باشه خوشحال بود چون وجود بچه به خونه حال و هوای دیگه ای میداد
فامیل پدری زرین همه در یه محله و نزدیک هم زندگی میکردن ٬ همه با هم صمیمی بودند و زرین با بی بی آقا به خونه اونا میرفت٬ رضا هم بزرگ میشد و پسر با نمک و شیرینی شده بود
پدر ٬ زرین رو در مدرسه نزدیک خونه خودش ثبت نام کرد و او با محترم و محبوبه به مدرسه میرفت ٬ کم کم بین زرین و خانواده مادرش فاصله افتاد
(حرف حرف بابا بود ) زرین جمعه ها به دیدن مادر میرفت و با خواهر ها و رضا دیدنی میکرد
رضا نور چشم بابا بود ٬حاج حسین خیلی دوسش داشت با خودش به مغازه میبرد و همیشه مواظبش بود. رضا هم که به سن مدرسه رسید٬ حاج حسین اون رو هم به خونه خودش آورد تا از اونجا به مدرسه بره (هر چند فاطمه از این که همسرش بچه ها رو از او جدا میکرد خیلی ناراحت بود اما اعتراض یا حرف زدن در این مورد بی فایده بود )
بچه ها به زندگی در خانه پدری عادت کرده بودند ٬ مهین و سیمین به پیشنهاد بزرگترهای فامیل مادری بعد از اتمام دوران دبستان و یادگرفتن خیاطی از آموزشگاه زود ازدواج کردند
٬ شهین حاضر به ازدواج نشد و برای ادامه تحصیل به دانشسرای اصفهان رفت و بعد از پایان درس و دبیر شدن ازدواج کرد
پدر زرین هم نگذاشت دخترش ادامه تحصیل بده و بعد از گذروندن دوره ابتدای او را برای یادگیری خیاطی به خانه یکی از فامیلهای خودش فرستاد ٬ چند نفری برای پدر زرین پیغام خواستگاری دادند تا در صورت موافقت به منزلش بیایند
بی بی آقا هم بارها در مورد خواستگاری محمود از زرین با حاج حسین صحبت کرده بود و گفته بود که محمود غریبه نیست هم خواهر زاده منه هم نوه خواهر خودتون از همه چیزش خبر داریم و از همه بهتره
یه روز که زرین به خونه مادر رفته بود فاطمه بهش گفت که محمود ازت خواستگاری کرده و من و بابات هم میخوایم نظر خودت رو هم بدونیم
(زرین خنده اش گرفته بود
هنوز چند سالی نگذشته بود که او سر شانه های محمود مینشست تا او رو به مغازه باباش ببره یا دستش رو میگرفت و با محترم و محبوبه تا مدرسه همراهیشون میکرد اصلا فکر نمیکرد یه روزی خواستگارش باشه ٬ جوان خوش هیکلی بود (چون ورزش باستانی میکرد )موهای روشن و چشمهای آبی مایل به خاکستری او رو جذاب میکرد )
زرین توی افکار خودش غرق بود که مادر پرسید خوب نگفتی نظرت چیه ؟ زرین گفت هر طور بابا صلاح بدونن
بدین ترتیب زرین و محمود هم زندگی مشترکشون رو شروع کردن ![]()
آنچه سرنوشت ما را تعیین میکند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست ( آنتونی رابینز )
حاج حسین دوباره پیغام داد ٬ فاطمه از پدر نظر خواهی کرد
او گفت هر طور میدونی عمل کن ٬ فاطمه مردد بود ٬ حرف این و اون عاصیش کرده بود
اما این رو هم خوب میدونست که هرگز هیچ کس نمیتونه جای محمد رو بگیره. توی 6 سالی که با محمد زندگی کرده بود خودش رو خوشبخترین زن عالم میدونست و میخواست برای همیشه با یاد و خاطره او زندگی کنه
اما نمی گذاشتند و براش تصمیمای جور واجور میگرفتند ٬ بلاخره علی رغم میل باطنی پیشنهاد حاج حسین رو قبول کرد
بدین ترتیب زندگی جدید فاطمه 24 ساله با همسر 60 ساله اش شروع شد. با این که حاج حسین سنی ازش گذشته بود ٬ اما خلق و خوی خاصی داشت زود عصبانی میشد و زود پشیمان میشد. همه جا و همیشه حرف ٬ حرفِ خودش بود
بخاطر اخلاق تندی که داشت سیگار هم زیاد میکشید ٬ تا با اون آروم بشه با این که فاطمه و دختر ها رو دوست داشت اما ایراد گرفتن و بکن و نکن جزء خصلتش بود
( او از ازدواج اول اولادی نداشت ٬ در حالی که خواهرها و برادر هاش همه صاحب نوه بودند. همسر اولش از اقوامش بود او داماد خانواده ای شده بود که فقط 5 دختر بودند او داماد دوم بود و به پیشنهاد حاج حسین آخرین دختر هم (خواهر زن او ربابه ) با خواهر زاده حاج حسین (احمد ) ازدواج کرد و دایی و خواهر زاده با جناق شدند. محود و قاسم و محترم فرزندای اونا بودند که برای حاج حسین عزیز بودند ) او بزرگتر و ریش سفید فامیل بود ٬ مرد با تجربه ای بود ٬ بارها به خانه خدا و زیارت ائمه اطهار رفته بود
مهموندوست بود و همیشه توی خونه اش رفت و آمد بود
مسایل و مشکلات همه رو حل میکرد و احترام زیادی براش قائل بودند ( بیشتر ازش حساب میبردن )به توصیه او که عقیده داشت ازدواج فامیلی بهتره ٬ عروسیها توی فامیل صورت میگرفت. آرزوی دیرینه حاج حسین براورده شد و سال بعد خدا بهش دختری داد که اسمش رو زرین گذاشتند
(زرین اسمی بود که محمد ٬ خدا بیامرز برای دختر چهارمش انتخاب کرده بود و فاطمه این نام رو روی دخترشون گذاشت
)حاج حسین ساعتها به دخترش نگاه میکرد و خدا رو شکر میگفت ٬ زرین با خواهرهاش بزرگ میشد با شهین همبازی بود
مهین و سیمین به مدرسه میرفتند
زرین دختر لوس و تنبلی بود ٬ طوری که تا 4 سالگی راه نمیرفت بارها دکترش بردند اما دکترها میگفتند که طوریش نیست ٬ نمیخواد راه بره ٬ تنبلیش میاد
ظاهر پاش هم سالم بود ٬ باید بغلش میکردند. حاضر به راه رفتن نبود شده بود عروسک خواهرها
اون رو توی جعبه میگذاشتند و با یه طنابی دنبال خودشون میکشوندند وبازی میکردند
هر کس هر روغنی از هر گیاه و حیوانی میگفت به پاهاش میمالیدند تا قوه بگیره
به سفارش شوهر عمه زرین که اون موقع یه حکیم خونگی و معروف بود و از نظر شکسته بندی و درست کردن داروهای مختلف تک بود ٬ روغنی که ساخته بود رو به پاهای زرین مالیدند و مرتب ماساژ میدادند تا راه افتاد و وقتی راه رفت دیگه زمین نمینشست
خیلی شیطون بود ٬ حاج حسین زرین رو به خونه اقوام و آشناها میبرد ٬ همه دوسش داشتند
سه تا دخترها به مدرسه میرفتند ٬ خیلی مودب و دوست داشتنی بودند
جواد برادر فاطمه هم ازدواج کرد ٬ حاج حسین هر چند روز یه بار زرین رو به خونه خودش میبرد و دو سه روزی اونجا میموندند
دوباره فاطمه باردار شد و این دفعه پسری دنیا آورد ٬ که همه خوشحال شدند اسمش رو رضا گذاشتند![]()
سعادتمند کسی است که بر مشکلات زندگی لبخند بزند (شکسپیر )
گل پونه ها
۵ دیماه یادآور روز غم انگیزی است. متاسفانه ۴۲ هزار هموطن عزیزمان را در حادثه زلزله بم از دست دادیم و این غم اینقدر عظیم و دردناک است که هیچ قلمی قتدر به توصیف این مصیبت بزرگ نمیباشد. از خداوند منان برای از دست رفتگان معصوم این حادثه آرامش و برای بازماندگان آنها شکیبایی و سلامتی خواهانم.
گل پونه های وحشی دشت امیدم ٬ وقت سحر شد ٬ خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من ماندم ٬ تنهای تنها ٬ من ماندم تنها ٬ میان سیل غمها ٬ حبیبم ٬ سیل غمها
گل پونه ها ٬ نامهربانی آتشم زد ٬ آتشم زد
گل پونه ها ٬ بی همزبانی ٬ آتشم زد ٬ آتشم زد
میخواهم ٬ همچون ٬ تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام ٬ دیوانه ام ٬ آزرده حالم
به یاد زنده یاد ایرج بسطامی![]()
پاورقی : من شیمام ٬ اومدم بگم با عرض معذرت مامان دیشب این پست رو فرستاد ٬ اما نمیدونم چرا نیومده بود
حالا که اومد باز آپ کنه دیدیم ای بابا اینطوری شده و مامان کلی ناراحت شد که ۵ دیماه این مطالبی رو که بالا نوشته رو میخواسته بفرسته
ببخشید دیگه![]()
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
فرخنده میلاد حضرت مسیح ( ع ) بر همگی مبارک باد
آغاز سال نو میلادی و کریسمس را به مسیحیان عزیز تبریک میگویم
غافلگیر شدم ٬ امان از دست این دختر
زبونم قاصره همگی منو شرمنده کردید
راستش رو بگم با چشمای اشک آلود تایپ میکنم ٬کی میگه من تنهام ٬ کی گفته من غریبم ٬ من این همه دوست دارم ٬ این همه فرزند دارم
و این بهترین سرمایه منه
از اونی که اول شده تا نفر آخر دوستون دارم
همه اولید نفر دوم نداریم . انشاا... سایه پدر مادراتون 120 سال بالای سرتون باشه و در صحت و سلامتی 1000 سال تولدتون رو جشن بگیرید![]()
امروز صبح با صدای زنگ تلفن تبریک از خواب بیدار شدم ٬ شیما قبل از این که بره دانشگاه سری به پایین زد ٬ سلام صبح بخیری گفت و یه چای خورد و گفت دیرم شده ٬ مامان خداحافظ ٬خیلی تعجب کردم
شیما هیچوقت تولد من یادش نمیرفت ٬چی شده
تا ظهر مرتب به تلفنهای تبریک جواب دادم و تشکر کردم
باباشون صبح بهم تبریک گفته بود ( خوبه توی خونه بود که اولین تلفن زنگ زد حدلااقل یادش افتاد تولد خانمشه ) ناهار پلو و قورمه سبزی دزست کردم که شیما خیلی دوست داره به سر و وضعم سرو سامانی دادم و منتظرش شدم ٬ساعت ۱ اومد
سلام و احوالپرسی کرد بازم چیزی نگفت بهش گفتم امروز چقدر تلفن جواب دادم ٬ اما نپرسید برای چی ؟ ناهار خوردیم ٬او رفت بالا
به چند تا تلفن دیگه هم جواب دادم و از این که شهاب زنگ نزده تعجب کردم ٬ خدایا نکنه یه اتفاقی افتاده و شیما پنهون میکنه ؟ توکل به خدا کردم و تلوزیون تماشا میکردم که خوابم برد ۱ ساعتی شده بود که با صدای چند نفر که پشت در میخندیدند بیدار شدم
بعد شیما صدا کرد ممااااااااا مماااااااا ن در رو باز کردم که همه با هم خوندند تولدت مبارک همه رو بغل کردم و بوسیدم
خوب دوباره این شیطون بلا منو غافلگیر کرد
پرستو با مامانش و مریم ٬ گل و شیرینی و کادو به دست رفتند بالا. شیما از قبل کیک و شکلات و شمع و یه عالمه بادکنک گرفته بوده و همه رو بالا آماده کرده بود ٬ تلفنی هم مرتب با اونا تماس داشته و در جریان بودند. جای شماها خالی تولد گرفتیم٬ عکس و فیلم گرفتیم و دخترا رقصیدن
ساعات خوشی داشتیم
بلاخره شهاب هم غروب زنگ زد
معلوم شد که دندونش رو کشیده بوده و میخواسته وقتی زنگ بزنه که بتونه صحبت کنه تا من ناراحتش نباشم
اول دی با همه خوشیهاش داره تموم میشه روز شاد و خوبی بود٬ از شیما بخاطر همه چیز متشکرم
در این روز بزگ از عیسی مسیح برای همتون آرزوی سلامتی دارم که بزرگترین نعمته ٬ بازم میگم دوستون دارم بتوان بینهایت ![]()
![]()
مامان گلی میدونم هیچوقت و هیچجوری نمیتونم زحمتات رو جبران کنم اما امیدوارم یه کوچولو مثل اون دختری که همیشه دلت میخواسته داشته باشی ٬ باشم
باورم نمیشه ۴۱ ساله شدی
از بس که شیطون و شری ماشالا
جای شهابت خیلی خالیه ٬ اما میدونی که دلش پیشه توئه![]()
مامانی عزیزتر از جونم
تولدت مبارک![]()
خانوم خشگل به نیت دلت یه تفعل زدم ٬ نیت کن و بخون![]()
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت نیست چون آینه ام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمای قدر میکند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین می جهد از ممکن غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو سندید و به چاهم انداخت دستگیر ارنشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من است اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم
پاورقی : اون دلقکی که اون بالاست ٬ اه ببخشید اون خانومی که اون بالاست مامانمه
چند وقت پیش که دوتایی حوصلمون سررفته بود ٬ این بلا رو به سرش آوردمو ازش عکس گرفتم
دیدم بد نیست به مناسبت تولدش بذارم شما هم ببینین
فردا که خودش ببینه میکشتم
حالا بیخیال همه ددددددددسسسسست میخوام برقصم ٬ آهااااااا مونا بیا وسط![]()
تقریبا ۲۰ دقیقه بعد از اینکه من وبلاگشو آپدیت کردم اومد بالا و گفت:
مامان: من اوووومدم ٬ میخوام آپ کنم![]()
من: نمیشه![]()
مامان: یعنی چی؟ نوبت من که شد نمیشه؟؟؟![]()
من: نمیشه دیگه ٬ الان من دارم وبلاگ خودمو آپ میکنم. فردا بکن خب![]()
مامان: آخه میخوام میلاد مسیح رو تبریک بگم به همه![]()
من: اشکالی نداره حالا نگوووو![]()
مامان: بااااااااشه![]()
بعدشم رفت ٬ اما خیلی دلم سوخت واسش
حتما تو دلش گفته این شیمای.... حداقل شب تولدم به حرفم گوش نداد![]()