نمیشه به شبهای قدر برسیم و یادی از اون شبها نکنیم که دیگه بر نمی گرده ٬ ولی یاد وخاطرش همیشه موندنیه. عصر که میشد مامان یادآوری میکردند که قبل از غروب خورشید غسل مخصوص شب قدر یادتون نره ٬ نماز هفت قل هو ا.. بین نماز مغرب و عشاء رو هم بخونید ٬ بعد از افطار من برای رفتن به مسجد لحظه شماری میکردم
بعد نون پنیر و گردو و خیار سبز رو توی کیسه ای میکردم ٬ قمقمه آب رو هم پر آب میکردم تا با خودم به مسجد ببرم ( کوچکتر که بودیم با اصرار و خواهش ازشون میخواستیم که ما رو هم با خودشون به مسجد ببرن اما دو ساعتی نگذشته بود که خواب میرفتیم ٬ خانمها شاکی میشدند که مسجد جای خوابیدن نیست پاشید جای ما رو تنگ کردید بعضی وقتها مامانم مجبور میشدند ما رو به خونه ببرن و خودشون به مسجد برگردند .خونمون نزدیک مسجد بود مامان و بابام بزرگ شده همین محله بودند و من هم تا 13 سالگیم توی همین محله بودم ) شب با مامان و بابا به مسجد میرفتیم ٬ خانمها به طبقه بالا میرفتند و اگه دیر میرسیدیم جای خالی پیدا نمی کردیم. همیشه مامان قران و مفاتیح و چادر نماز برای خودشون ٬ و ما چادرنماز و مقنعه برای خودمون بر میداشتیم .خانمها و دختر هایی که توی مسجد بودند اغلب آشنا همسایه یا فامیل بودند . خانمها چند تا چند تا دور همی می نشستند و اعمال مخصوص رو بجا می اوردند. دعای جوشن کبیر ٬ دعای افتتاح ٬دعای مجیر ٬ سوره هایی که باید خونده میشد .من کنار مامان میشستم و همراهشون می خوندم هر وقت هم خسته میشدم پیش دوستام میرفتم و با هم خوراکی میخوردیم و حرف میزدیم که با اعتراض خانمهای سالمند روبرو میشدیم که از ما میخواستند بجای حرف زدن صلوات بفرستیم و استغفرا...بگیم
توی این مسجد که حاج آقا صدوقی احیا میگذاشتند ٬ علاوه بر اون سه شب ٬ شب بیست و هفتم هم احیا بود . در این چهار شب حاج اقا صد رکعت نماز قضا میخوندند و با صحبتهای گوهربار و دلنشینشون مستمعین رو به فیض میرسوندند. مردم مخلصانه عزاداری میکردند ٬ صدای گریه و زاری و التماس گدایان خونه خدا از گوشه به گوشه مسجد بگوش میرسید . ارتباط با خدا برقرار شده بود هر کس حاجت و مرادش رو با محبوب در میون میگذاش ٬ اونا با دلای شکسته و چشمای گریون نام خدا و ذکر العفو رو میگفتند و برای خودشون و دیگرون دعا میکردند یه حالی بهشون دست میداد که نمیشه توصیفش کرد ٬ نیمه های شب مراسم تموم میشد. مومنین با کوله باری سبکتر و قدمهای محکمتر به خونه هاشون میرفتند وبه فکر عمل کردن قولهایی بودند که بین خودشون و خدا رد و بدل شده بود . بعد ها وقتی توی اون شرایط و حال و هوا قرار گرفتم تازه فهمیدم که باید چه حالی داشته باشی تا خدا تحویلت بگیره ٬ یادمون باشه خدا همیشه باهامونه او ما رو فراموش نمیکنه ٬ این ما هستیم که از یاد او غافل می مونیم . التماس دعا و جا داره یاد و خاطره ایت ا...صدوقی که در ماه رمضان و روز 11 تیر ماه سال 1361 توسط منافقین به شهادت رسیدند را گرامی بداریم . (روحشان شاد )
همانا پشیمانی بر گناه وبدی انسان را از دست کشیدن از آن وا میدارد ( حضرت علی (ع ) )
یه روزی از بچه گیهای حسین وقتی که او پنج ساله بود با هم چشم قایم بازی ( قایم موشک ) میکردیم
او توی اتاق مهمونی پشت پرده قایم شد ٬ بعد از چند دقیقه ای پیداش کردم ٬ وقتی دیدمش دستش را به طرفم دراز کرد وگفت: تو از این نقل ها نمی خوای؟ بازم زیر فرش هست ٬ ازش گرفتم ودیدم نفتالینه ٬ پرسیدم تو از اینا خوردی؟
با سر اشاره کرد (بله )مامان را صدا کردم و وقتی به مامان گفت که چند تا هم نقل خوردم مامان سریع او را به بیمارستان بردند
فریده هم زنگ زد به مغازه بابا و خبر داد. بابا هم به بیمارستان رفتند . من هم فوری به خونه عزیز رفتم و به پدر بزرگم و عزیز و خاله بابام که با آنها زندگی میکردند خبر دادم ٬ سر راهم هر کدوم از همسایه ها رو که دیدم بهشون گفتم که چه اتفاقی افتاده
چند ساعت گذشت تا اونا از بیمارستان برگشتند . معده حسین را شستشو داده بودند وحالش خوب بود . همه با نگرانی برای احوالپرسی داداشم می آمدند و می گفتند چقدر دلهره داشتیم ٬چقدر براش دعا کردیم ٬ خدا خیلی بهش رحم کرده ٬ یکی می گفت از اون موقع تا حالا قلب درد شدم ٬ یکی می گفت سر درد شدم ٬ خاله بابام پیرزن بدبخت که حسین را خیلی دوست داشت از شدت ناراحتی حتی نتونسته بود بیاد احوالش رو بپرسه
بلاخره بعد از دیدن برادرم همه با خیال راحت به خونه هاشون رفتند ٬ اما من که باعث ناراحتی اونا شده بودم از دست مبارک مامان حسابی کتک خوردم تا دیگه خبر کشونی نکنم
انسان نمی تواند به همه نیکی کند اما می تواند نیکی را به همه نشان دهد (رولن )
روی حیاط سمت راست از چند تا پله که بالا میرفتیم ٬ اول پاگردی بود که دستشویی با آیینه و جا حوله ای اینجا قرار گرفته بود ٬ بعد اتاق پنج دری و پستو. این اتاق شامل دو تا اتاق تو در تو بود که کوچکیش متعلق به ما بچه ها بود ٬ میز تحریر ٬ کمد چوبی سه طبقه برای دفتر وکتاب و..... آیینه قدِ کنار اتاق و جالباسی ٬ وسایلمون بود
شبهای زمستان هم اتاق خوابمان. توی اتاق بزرگی میز کوچکی بود که سماور و وسایل چای روی آن چیده شده بود. جالباسی به دیوار نصب بود و رادیوی بزرگ برقی وساعت زنگدار و قاب عکس پدربزگ خدابیامرز (پدر مامانم ) هم توی این طاقچه و قران کریم* و چند تا جانماز و مفاتیح و کتاب های دعا توی آن یکی طاقچه بود . بخاری علاالدین و یه میز تلفن فلزی که تلفن زیمنس مشکی رنگی روی اون قرار داشت هم ٬ گوشه اتاق بود.(هنوز شماره چهار رقمی تلفنمون را حفظم
) توی پستو دو تا صندوق که معمولا لباسهای زمستونی و ملحفه ها وپارچه های بریده نشده و بقچه سوزنی ترمه و مخمل که دورو برشون نفتالین ریخته شده بود وجود داشت . رختخوابها ٬ چمدون لباسهامون ٬ کفشهای اضافی ٬ وسایل زورخونه بابا ٬ چرخ خیاطی و..........را هم آنجا میشد دید . چهار سالی (تا کلاس دوم دبستان را که تموم کردم ) توی اون خونه زندگی کردیم .باز نزدیک همین خونه یه خونه ای خریدیم وبه انجا رفتیم
خانواده ای که خونمون را خریدند ٬ سعادت نام داشتند ما وقتی راجع به اون خونه وجریاناش با هم دیگه حرف می زنیم میگیم یادته توی خونه سعادتی ......
داشتم مینوشتم قرآن کریم که یاد این جریان افتادم : یادمه چند چند سال پیش ٬ به شهاب گفتم مامان برو قرآن مجید رو برام بیار ٬ رفت و دست خالی برگشت ٬ گفتم پس کو؟؟!! گفت : مامان اونجا قرآن کریم بود ٬ نه مجید ![]()
میلاد با سعادت دومین اختر تابناک امامت امام حسن مجتبی بر شما مبارک باد![]()
از امام حسن مجتبی سوال شد : استقامت و راستی چیست ؟ فرمود : بدی را با خوبی از بین بردن.
التماس دعا
آن سکو محل نگهداری شیشه های آبغوره ٬ سرکه ٬ ترشی و دبه روغن ودوره* پنیر بود .میوه هایی مثل هندونه ٬ خربزه و طا لبی را به زیرزمین می بردیم تا خنک بمونه و خراب نشه ٬ اخه آنروزها که چند تا دونه نمی خریدند ٬ چند بارِ میوه می خریدند ( آقا یدا.... که با الاغش برامون میوه می آورد می گفتند بار آورده چندین مرتبه برای خالی کردن میوه ها رفت وآمد میکرد بعد ها به الاغش گاری بست و کارش راحتر شد) یه ساعت و یه رادیو باطری روی رَف (طاقچه) و کوزه آبی با درب حصیری خوشگل گوشه زیر زمین بود . باور نمی کنید چقدر خواب توی زیر زمین لذت بخشه . اما بعضی وقتها که خوابمون نمی برد بزرگترها را خواب می کردیم و یواشکی می رفتیم بالا و با خواهر و برادرم توی حوض اب تنی می کردیم
حوض چهار گوش و کوچکی داشتیم و یه حوضچه کنارش و هردوتاش شیر آب داشت . سمت راست حیاط دو تا پله که بالا میرفتیم اتاق سه دری واقع شده بود ٬ این اتاق مهمونها بود کف اتاق فرش و دو طرف بالای ان با پتو و پشتی و متکاهای بزرگی پوشونده شده بود یه گوشه ای میز چوبی بزرگ که روش دارایی* پهن کرده بودند ظروف میوه و اجیل و شیرینی هم روی میز بود که با آمدن مهمانها پر میشد. بخاری علاائدین وجالباسی هم گوشه ای دیگر بود ٬ آیینه و شمعدان بختِ مامان هم آن بالا توی طاقچه بود . سه تا درهای اتاق رو به حیاط باز میشد که جلوش پرده ای آویزون کرده بودند .به دلیل وجود موش و رِب(مارمولک) و سوسک ٬ مامان زیر فرش و پشتِ پشتی ها نفتالین می گذاشتند . یه کمد دیواری چند طبقه هم انجا بود که ظروفهای چینی ٬ دیسها ٬ بشقابها ٬ کارد و چنگال های اضافی لیوانها و استکان و نلبکی و.........توی آن قرار داشت .آن سمت حیاط روبروی تالار اتاق پنج دری بود که ایوان باریک با حفاظی فلزی قرار داشت .زیر پنج دری سمت چپ حیاط ٬ چند تا پله که پایین میرفتیم دو تا مستراح که بزرگیش با آفتابه مسی بزرگ و کوچکیش با آفتابه مسی کوچکتر بود وجود داشت .سمت راست حیاط مطبخ (آشپز خونه) بود که یه پنجره بزرگ رو به حیاط داشت توی اون یه پستو (انباری ) و یه زیرزمین کوچک و یه تنور برای پخت نان قرار داشت . توی مطبخ های قدیمی روی زمین جاهایی را شکل اتاقک می ساختند (کابینت های امروزی) و وسایلشون رو داخل آن می گذاشتند. جلوی اون هم به جای درب ٬ پارچه ای آویزون می کردند روی ان را که سطحی صاف بود ظروف و وسایل دم دستی می گذاشتند . پستو محل نگهداری خوراکیهایی مثل آرد ٬ حبوبات ٬ برنج ٬ سبزی خشک ٬ کشک ٬ گردو ٬بادام ٬ پسته ٬ انواع تخمه ٬ بَرگه و.......بود. درب پستو دو تا چفت داشت که وقتی چفت بالایی بسته میشد دست ما از خوراکیها کوتاه بود
زیرزمینِ توی آشپزخونه پر از خرت وپرت بود ٬ کماچدانها ٬ چراغ خوراک پزی ٬ چراغ زنبوری ٬ چراغ دستی ٬ شیشه های خالی ٬ کرسی ٬ کارتن خالی ٬ گهواره کهنه و....... ادامه داره![]()
دوره : ظرفهایی سفالی رنگی ٬ با سایزهای مختلف مثل انواع و اقسام شیشه های رب گوجه و سس امروزی که آن موقع ترشی ٬ پنیر و ماست را در آن نگهداری میکردند. (ماست در همین ظروف بسته میشد و بفروش میرسید)
دارایی : نوعی پارچه یزدی که فقط در یزد بافته میشود و برای رو میزی ٬ رویه لحاف و چادر شب (چادیشب) از آن استفاده میشده و هنوز هم میشود.
دوستان همراه ٬ عزیزان گلم : آرش ال ٬ آرش ٬ احسان ٬ امین ٬ اروند ٬ باران ٬ بوف ٬ پیشگو ٬ پرهام٬ پرستوی خودم ٬ پرستو ٬ پارسا ٬ حمزه ٬ دومان ٬ رسول ٬ سامان ٬ سانی ٬ سیزده بدر ٬ ستیغ ٬ ساناز ٬ شهلا ٬ شهاب ٬ شیما ٬ علیرضا ٬ فرزانه ٬ مامک ٬ مانیا ٬ مرضیه ٬ مارال ٬ محمد ٬ نازمهر ٬ نگار ٬ نوید ٬ وحید ٬ هادی و دایی رضا ( رضا جون دایی شدنت مبارک ٬ خوشحالم کردی ٬ به همه سلام برسون) از اینکه فرصت نمیکنم به تک تک شما سر بزنم ٬ معذرت میخوام و متشکرم. دوستون دارم![]()
شیما: به خدا پدرم درومد تا اسم همتون رو درآوردم و لینکتون رو هم گذاشتم ٬ اگه خدای نکرده عزیزی جا مونده بیاد بگه تا خودمو بکشم
در ضمن اسامی به ترتیب حروف الفباست![]()
روز را خورشید میسازد و روزگارش را ما (پرمودا بترا)
وقتی می خوام از وقایعی که توی خونمون اتفاق می افتاده براتون تعریف کنم ٬ میگم شما که نمی دونید خونه ما چه شکلی بوده ؟ خوب پس اول خونه رو براتون توصیف می کنم : خونه ما توی کوچه ای بود که از دو طرف به خیابون راه داشت ٬ خونه ای نسبتا بزرگ که دو تا در ورودی داشت و هر دو تاش هم توی یه کوچه باز می شد .چهار سالم بود که این خونه خریده شد از هر دری که وارد می شدی به کریاس (راهروی ورودی در خانه ) می رسیدی ٬ بابا در سمت راست خونه رو برداشتند و راهروی آن را هم خراب کردند و بجاش حمام ساختند . وارد راهرو که می شدی ٬سمت چپ دری بود که به بعد از طی کردن ۱۵تا راچینه ( پله ) به پشت بام می رسیدی ٬ پشت بام کاه گلی که سه طرفش قابل استفاده بود و یه طرفش دیوار کوچه ٬ یه اتاق روی پشت بام بود که تابستون ها رختخواب ها را انجا می گذاشتیم غروب که می شد یکی می رفت آنها را روی پشت بام پهن میکرد تا برای خواب شب خوب خنک بشه
سمت راست راهرو ٬ تالار (محوطه ای که دو یا سه طرفش باز است و یک طرفش بسته معمولا تالارهای یزد که در بیشتر خانه های قدیمی وجود دارد یک سمت درگاه ورودی هست ٬سمت دیگرش که طول تالار می باشد رو به حیاط خانه است. و روبروی درگاه ان طرف تالار به هشتی منتهی می شود ) بود. اما اگر به تالار نمی رفتی و چندین پله پایین می امدی به حیاط خونه می رسیدی راستی بابا بخاطر ارتفاع تالار تا حیاط جلوی ان را در کشو ای کار گذاشتند تا ما از ان بالا نیفتیم. (ببخشید خسته تون کردم
) حیاطی مربع شکل که سه طرفش ساختمون و یه طرفش دیوار بود. گوشه سمت چپ حیاط از ده ٬دوازده پله ای که پایین می رفتیم ٬به زیر زمین می رسیدیم که استراحت گاه تابستانه ما بود
این زیر زمین زیر تالار قرار داشت ٬دیوار هاش سفید وکف ان سیمان کاری شده بود ٬پنجره ای طویل و باریک از بالا و روی حیاط به توی زیر زمین یه درگاهی به زیرزمین روشنایی می داد. زیرزمین را فرش کرده بودند وچندین متکا و بالشت با روکش (روکش های نخی یزدی و پتو چون وقتی خواب می رفتی سردت میشد ٬قرار داده بودند . اسباب بازیهای من و فریده هم پایین بود ٬چون تابستان ها همانجا بازی میکردیم
توی زیر زمین یه درگاهی بود یک متر که جلو می رفتیم ٬سمت راست یه سکو و سمت چپ دیوار بود ٬ مستقیم هم چند تا پله بود که وقتی از آنها پایین می رفتتیم جوی اب قرار داشت که جوی توی زیرزمین ما اب نداشت ٬ نم بود و رطوبت داشت وهمین باعث خنکی زیرزمین میشد (چقدر گفتم زیرزمین
) اما توی جوی زیرزمین همسایه هامون آب بود ٬ حتی توی جوی خونه عزیز(مادرِ بابام) آبی سرد و زلال روان بود که ما میخوردیم . ادامه دارد...
مهر ماه سال ۱۳۵۰ که رسید من هم مثل همه کلاس اولی ها اماده مدرسه رفتن شدم ٬ البته با محیط کلاس و معلم و میز و نیمکت اشنا بودم ٬ برام کیف و کتاب و لوازم التحریر و پوشیدن فرم مدرسه جالب بود.خوشحال از اینکه من هم دیگه بزرگ شدم ٬ خودم کتاب داستان می خونم و دیگه فریده (خواهرم) برام نمی خونه . دبستان من مدرسه ای بود که مامانم هم انجا درس خوانده بود ٬ بزرگ اما قدیمی .(مامانم ان موقع ۲۵ ساله بود ) تابستون مامان پارچه لباس مدرسه مون را (من و فریده ) به خیاط داده بود تا بدوزه ٬ تونیک و شلوار طوسی که هر دوتاش عین هم بود من که برای پوشیدنش لحظه شماری می کردم حالا وقتش رسیده بود که بپوشم و با فریده به مدرسه بریم ٬از خانه تا مدرسه پنج دقیقه ای راه بود .خانم معلمم سی وچند ساله ٬خوشرو و مهربون بود سی نفری هم دانش اموز بودیم که من همون روز اول چند تا دوست پیدا کردم .روز های بعد با انها زیر سایه درخت انجیر مدرسمون می نشستیم و صبحانه میخوردیم بعد از یه مدتی خواهرم با دوستاش و من هم با دوستام به خونه بر میگشتیم .حروف را که یاد گرفتم مامان بهم املا می گفت جمله سازی را خودم انجام می دادم ریاضی هم خواهرم بهم کمک میکرد از مشق شب بدم می امد و همیشه برای بد خطی و نا مرتب بودن دفتر هام جریمه می شدم و شبِ بعد دو برابر می شد .امتحانات نوبت اول را دادیم و زمستون سرد ویخی شروع شد .ان موقع ها زمستونهاش پر برف ویخ بود مامان اینقدر به ما لباس می پوشوند که به زور راه می رفتیم چند بار توی این کوچه های تنگ وگلی زمین می خوردیم تا به مدرسه برسیم. زنگ تفریح هم آش رشته یا شولی* داغ می خریدیم و می خوردیم و حسابی گرم می شدیم بعد از امتحانات نوبت دوم ٬ برای رسیدن عید نوروز روز شماری میکردیم. اخه مدرسه ما دو شیفته بود ٬ چهار ساعت صبح و دو ساعت عصر که خیلی خسته مون میکرد .بعد از عید و خوب شدن هوا که ان هم زود گرم می شد با خوردن یه کاسه اب پره* یا ماقوت* که ان را هم توی مدرسه کاسه ای ۲ ریال می فروختند ٬ خنک می شدیم . بلاخره بعد از امتحانات نوبت سوم تعطیل می شدیم . تابستون هم با بازی و خواندن کتاب قصه هایی که فریده توی کتاب خانه اش داشت و کمک به مامان در کارهای خونه و مسافرت و .......تموم می شد .کل تابستون را با شوق و ذوق رفتن به کلاس دوم گذروندم ٬ اما وقتی اول مهر به مدرسه رفتم ٬ گفتند از نظر قانونی تو باید امسال به کلاس اول بری و سن شما برای کلاس دوم کمه .خیلی گریه کردم ٬ می گفتم حالا همه خیال می کنند که من رفوزه شدم . یه هفته مدرسه نرفتم ٬ ولی چاره ای نبود . دوباره همون کلاس و همون معلم با این تفاوت که طول سال را من مبصر بودم ٬ به بچه ها در درس کمک می کردم و تکالیفم را هر وقت دلم می خواست انجام می دادم اما معلمم همیشه گله داشت ٬ نمره انضباتم را کم میکرد و چون بچه ها را زیاد تنبیه میکردم (با خط کش ) چند دفعه از کلاس بیرونم می کرد . حتی پدر یکی از بچه ها که با ٬ بابام دوست بودند گفته بود ریاست هم حدی داره به دخترت بگو اینقدر بچه هامون رو اذیت نکنه ٬ بلاخره کلاس اولِ اجباری هم با خوبی وبدی هاش گذشت.
شولی : یه نوع اش یزدیه که با انواع سبزی و چغندر و عدس ٬ مقداری سبزی خشک معطر ٬ پیاز داغ پخته می شود و چاشنی آن هم که معمولا سرکه میباشد.
آب پره : برگه زردآلو ٬ هلو ٬ شفتالو یا آلو که در مقداری آب ریخته باشند.
ماقوت : یا به قول یزدیا ماقوتُک ٬ با پخته شدن نشاسته در آب جوش و کمی گلاب ٬ بدست می اید که با شیره میخورند
خود را قربانی کنیم بهتر است که دیگران را (گاندی)
یاران همراه سلام
نماز و روزه شما هم قبول ٬ دوستان از اینکه من رو مورد لطف و مهرتون قرار دادید متشکرم. اگه دوست دارید میام و خاطراتم رو براتون مینویسم چون برای خودم هم یادآوریشون جالبه.
در سپیده دم روز جمعه ۴ دیماه ۱۳۴۳ در بیمارستان مجیبیان یزد ٬ دختری تپل مپل به جمع خانواده اضافه شد که هیچ کس از آمدنش خوشحال نشد
چون همه منتظر آمدن پسر بودند. آخه من دختر سومی بودم ٬ هرچند دختر وسطی سال قبل در چهار ماهگی با فرشته ای پرواز کرد و به آسمون رفت. آرزوی بابام طولی نکشید و ۱سال و نیم بعد از من ٬ برادرم بدنیا اومد
در ۴ ساللگی همراه خواهرم به کودکستان رفتم. یکسال با او و ۲ سال با برادرم. سال بعد خواهرم به مدرسه رفت اما یاد و نام او همیشه در کودکستان باقی بود ٬ او خیلی با استعداد و باهوش بود مدیر و معلم ها همیشه از من گله داشتند که چرا استعداد او را ندارم
یادمه برای یه جشنی متن ۱۲ صفحه ای به خواهرم دادند تا حفظ کنه ٬ مامانم خیلی زحمت کشید و با او تمرین کرد ٬ روز جشن همه شرکت کردیم و خواهرم مثل یه فرشته کوچک با آن لباس سفید چین چینی همراه دو کودک دیگر که هر سه با لباسهای مثل هم اما در سه رنگ برنگ پرچم ایران پوشیده بودند سرود خواندند و بعد خواهرم دکلمه اش را خواند ٬ با آن زبان شیرین کودکانه ٬بدون تپق و ایراد آنرا اجرا کرد و مورد تشویق همه قرار گرفت ولی آخر سر ربع سکه که جایزه او بود را به دختر فرماندار وقت تعلق گرفت. او تا چند روز مریض بود ٬ مامانم براش یه عروسک بزرگ و قشنگ خرید و گفت از کودکستان فرستادند (من الان هم به وجود خواهرم افتخار میکنم ٬ چون او حالا هم یه فرشته واقعی است) تو بچگی با اینکه با خواهر و دختر خاله ام یا دختر های همسایه زیاد عروسک بازی و خاله بازی میکردم اما توپ بازی و دوچرخه سواری و بقول خودمون آب بازی که همان بازی توی حوض خونه بود را خیلی بیشتر دوست داشتم
تابستون ۶ سالگیم یه روز من و برادرم تیله بازی میکردیم که او بازی را به هم زد ٬ من هم یه شیشه خالی دارو رو به طرفش پرت کردم که توی ابروی راستش خورد و صورتش غرق خون شد
وقتی از بیمارستان برگشتند ابروش رو بخیه کرده بودند و پیشانیش باند پیچی شده بود. اون روز مامان با یه بهانه ای آخرش من رو کتک زدند تا درس عبرت بشه ( حتما میگین نوش جون اما بهتون بگم سالی که ۳۶۶ روزه ۳۶۰ روزش من به خاطر شیطونیام تنبیه میشدم
) اون هنوزم یادگاری خواهرش رو تو صورتش داره (دلم خیلی براش تنگ شده
)
در زندگی ثروت حقیقی ٬ مهربانیست و بینوایی حقیقی ٬ خودخواهی (وینه)
در هجدهمین روز از اولین ماه سومین فصل خدا به شما مهربانان میگم سلام
خیلی خوشحالم که به جمع شما پیوستم و این را مدیون اصرارها و پافشاریهای شیما هستم. اون میخواد حال و هوای جدیدی برام بوجود بیاره و تغیر و تحولی توی روحیه ام بده ٬ خوب چون من زیاد برای دل خودم مینویسم برای نوشتن مشکلی ندارم اما توی تایپ کردن صفرم.
برره شروع شد
من برم فعلا خدا نگهدار