تبليغاتX
مسیحا

 

این خاطره رو باید یکی دو ماه دیگه مینوشتم تا با حال و هوای زمستون جور در بیاد ٬ اما چون این خاطره هم مربوط میشه به همون سالهایی که ما توی خونه سعادتی بودیم و من اتفاقها رو بترتیب می نویسم شما میتونید اگه دوست داشتید چند ماه دیگه دوباره بخونید  زمستون سال ۵۲ بود . زمستون هم زمستونای قدیم البته هنوز در بیشتر شهر ها یا روستاها حتی روستاهای شهر یزد ٬ اون برفهای سنگین و یخ و یخبندون رو میشه دید. ما اغلب روزهای تعطیل شهاب و شیما رو به بیرون شهر مخصوصا طرفهای سانیج و سخوید و نیر که خیلی برف میبارید میبردیم تا هم از بازی مردم در پیست سخوید و لذت ببرند و هم خودمون برف بازی کنیم ( آخه من بچه زمستونم عاشق برف و برف بازی ) زمستان اون سال هم برف و یخ شدیدی شده بود حیاط خونه ها ٬ خیابونها و کوچه ها از برف پوشیده بود. جویها ٬ حوضها و وسط کوچه ها یخ بسته بود. شکستن یخهای حوضمون با یه وسیله فلزی یا چوب جزء تفریحهامون بود. گاهی هم یه تکه اش رو یواشکی توی لباس همدیگه میکردیم و تا طرف بخواد خودش رو از شر یخه خلاص کنه می خندیدیم حوض بزرگ و بیضی شکل مدرسمون با یخی به ضخامت حدود ۱۰ سانتیمتر منو وسوسه میکرد که روی اون راه برم بلاخره اون روز صبح تصمیم گرفتم و به دوستام گفتم که زنگ تفریح روی یخ حوض راه میرم ٬ عمق حوض به یک متر هم نمی رسید من اصلا ترسی نداشتم. زنگ تفریح بچه ها دور حوض جمع شدن حیاط زیاد شلوغ نبود ٬ چون هوا سرد بود و اکثرا ترجیح میدادن توی کلاس گرم بمونند. مدیر و معلمها و خانم ناظم هم توی دفتر کنار بخاری استراحت میکردند ٬ حرف میزدند یا صبحانه میخوردند . بچه ها سعی کردن منو منصرف کنن همه ترس خانم ناظم و تنبه شدن رو داشتند اما من گوش نکردم و پامو بروی یخ گذاشتم با اولین قدم ترس سُر خوردن و افتادن منو گرفت با همهمه و صدای بچه ها که مرتب تکرار میکردن مواظب خودت باش ٬ مواظب باش سر نخوری (هادر خودت باش ٬ دلِ خود دار ٬ یهو نلیزی ) به آهستگی دو قدم دیگه هم برداشتم احساس خوبی داشتم انگار کار خیلی مهمی رو انجام میدادم ٬ ترکهای کوچکی بین یخها پیدا شد ٬ حواسم پرت شد ٬ پام لیز خورد و با باسن روی یخها ولو شدم و یخ شکست و من توی آب افتادم جیغ و فریاد بچه ها همه رو از دفتر مدرسه بیرون کشید. با کمک دوستام با چه زحمتی از توی حوض بیرون اومدم ٬ فقط خانم ناظم به طرف ما اومد ٬ اول فکر کرد که نفهمیدم و توی حوض افتادم اما وقتی بچه ها بهش گفتند که روی یخ راه میرفتم عصبانی شد و گوشم رو گرفت  از سرما میلرزیدم نمیتونستم حرفی بزنم همه دورمون جمع شده بودند خانم ناظم گفت این چه کاری بود که کردی ! نمره انظباطی بهت بدم که کیف کنی یا بچه ها رو اذیت میکنی یا هروز یه دسته گلی به آب میدی این هم که هنر (شرین کاری ) امروزت چیزی نمونده بود که از سرما روی زمین بیفتم ٬ حس توی دست و پام نبود ٬ حالا مگه موعظه تموم میشه ادامه داد که عجیبه دو تا خواهر ٬ کی باور میکنه یکش ۵ ساله توی این مدرسه هیچکی صداش رو نمیفهمه ٬ یه پارچه خانمه ٬ درس خون ٬ خوش اخلاق ٬ با ادب ٬ یکی هم مثل تو ......بچه ها گفتند خانم داره میلرزه ببریمش توی کلاس . خانم گفت موش آبکشیده بره توی کلاس چکار کنه به سکینه خانوم بگید ببرتش خونشون بعد گوشم رو محکمتر فشار داد و گفت فردا حتما با مامانت میای مدرسه (خدا را شکر یادش موند گوشم رو ول کنه ترس این رو داشتم که همون شکلی منو به خونمون ببره ) به دنبال سکینه خانوم راه افتادم ٬ پاهام نای راه رفتن نداشت ٬ دستام از سرما سرخ شده بود اونا رو جلوی صورتم میگرفتم ٬ تا هم دست و هم صورتم گرم بشه ٬ تازه یادم اومد که دستکش و شال گردن و کیفم رو توی مدرسه جا گذاشتم ( مهم نبود چون خواهرم می آوردشون باور کنید اگه فهمیده من توی حوض افتادم خجالت کشیده جلو بیاد اون خیلی مرتب و منظمه و همیشه من باعث شرمندگیش میشدم ) دیگه طاقت نداشتم با وزش هر باد سردی به این لباسهای خیس میمردم و زنده میشدم (همه اش تقصیر مامانه اگه اینقدر به ما لباس نمی پوشوندن اینقدر سنگین نمیشدم که توی حوض فرو برم ٬ اگه این پوتین های لعنتی پام نبود شاید سر نمی خوردم بدون اغراق بگم پنج تا لباس زیر روپوش مدرسه و یه گرمکن زیر شلوار ش تنمون میکردند با یه پالتو یا کاپشن ٬ راه رفتن معمولی هم سخته چه برسه به راه رفتن روی یخ ) به سکینه خانوم نگاه کردم ٬ خوش به حالش همه جاش رو با چادر پوشونده بود ٬ فقط دو تا چشماش بیرون بود ٬ لباسهاش خشک بود و به اسودگی توی برف قدم میگذاشت و گاهی میگفت بچه جون تند تر بیا هزار تا کار دارم ٬ گریه ام گرفته بود کاش بال داشتم و پرواز میکردم تا بهش بفهمونم که عجله من از اون بیشتره و دلم لک زده برای یه جای گرم تنها چیز ی که باعث دلگرمیم بود اشکای گرمی بود که گونه هامو نوازش میکرد ٬ این هم طولی نمیکشید که سرد میشد و با تموم اجزای بدنم هماهنگ میشد ٬ به یاد دخترک کبریت فروش افتادم بیچاره اون شب توی برف و سر ما چه کشیده بود ٬ راه پنج دقیقه ای خونمون برام یه قرن گذشت. سکینه خانوم زنگ رو زد ٬ اگه مامانم خونه نباشه چکار کنم؟؟ توی این فکر بودم که مامان در رو باز کرد لبخندی روی لبهای خشکیدم نقش بست تا مامان با خدمتکار مدرسمون صحبت میکردن من هم با مکافات خودم رو به اتاق رسوندم (مثل ماهی دور از آب که هل هل میزنه و وقتی اونو توی تنگ آب می ندازی نیرو میگیره من هم با اومدن توی اتاق گرم جون گرفتم ) با کمک مامان لباسهامو عوض کردم اینقدر دندونام بهم میخورد که نمیتونستم به سوالهایی که مامان پشت سر هم می پرسیدند جواب بدم ٬ زیر کرسی گرم اروم گرفتم ٬ جریان خون رو توی رگهام حس میکردم ٬ میتونستم انگشتهای دست و پام رو تکون بدم ٬ مامان بخاری رو نزدیک من گذاشتند و بعد از اتاق بیرون رفتند. چشام سنگین شد و هیچی نفهمیدم انگار صدای مامان که پاشو این شیر گرم رو بخور هم توی خواب بود ٬ چون دیگه یارای پلک باز کردن هم نبو د ..... نمی دونم چند ساعت خواب بودم فقط یادمه که یه هفته ای توی بستر افتادم ٬ برام دکتر اوردن و روزی دو تا آمپول زدم و اینقدر حریره* و شوربا* و جوشوندنی (داروی گیاهی ) خوردم تا خوب شدم  دیگه هرگز هوس روی یخ راه رفتن نمی کنم . این خاطره را به مامان مهربان و عزیزم تقدیم میکنم که بچه شیطونش را تحمل میکرد و از دست ما چه میکشید دوست دارم بدون که پایان نداره تا زنده ام

حریره : با مخلوط کردن آب و آرد برنج و بادام و شکر درست میشه و برای گلو درد و سرماخوردگی خیلی خوبه (نوع دیگرش با شیر ٬ همون فرنی است) در ضمن ماقوت با حریره یا فرنی فرق داره

شوربا : در یزد اکثرا در زمستان ٬ مخصوصا برای سرماخوردگی ۲ از شوربا استفاده میکنند (به جای سوپ) که از سبزی (اسفناج ٬ شوید ٬ گشنیز) و گوشت چرخ کرده (قلقلی) و لپه و برنج و نمک و زردچوبه تشکیل شده(مثل آشه)

پیوست ۱ : خیلی خوشحالم چون پسر خالم بعد از ۴۲ سال بالاخره "بله" رو گفت . مجید جون به تو و همسرت تبریک میگم و خبر جدید اینکه دومین پسر عموی شیما (چهارمین نوه خانواده) هم به دنیا اومد و باز شیما تنها نوه دختر موند  کوچولو خوش اومدی

پیوست ۲ : آنه شرلی عزیز من هم خوشحالم که روز تولدمون یکیه و تو هم مثل دختر خودم شیما هستیراستی من " آنه شرلی " رو خییلی دوست دارم و به خاطر سلیقه قشنگت بهت تبریک میگم. اگه نمیام پیشت چون واقعا وقت ندارم

ببخشید که این پست اینقدر طولانی شد ٬ آخه داریم میریم یزد و چند روزی نمیبینمتون ٬ دوستون دارم

تحمل و بردباری بالاترین جسارت است ( پاستور )

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

اون موقع که من کلاس دوم بودم توی کتاب فارسی درسی بود به اسم مهمان سرزده ٬ توی اون داستان برای کوکب خانم مهمون میاد و او از شیر ٬ ماست ٬ پنیر ٬ کره و تخم مرغ که همه از گاو و مرغ و خروس خودش بوده از مهمونها پذیرایی میکرده معلممون هم طبق سالهای قبل که سر کلاس نیمرو درست میکرد ٬ تصمیم گرفت برای ما هم نیمرو درست کنه مثل کوکب خانم. یکی از بچه ها رو فرستاد تا از سکینه خانوم چیزهایی رو که قبلا بهش گفته بود رو بگیره و بیاره ٬ یه بشقاب تو گودِ روی که اون رو روی بخاری روشنِ کلاس گذاشت ٬ بعد کمی کره توی بشقاب ریخت ٬ کره که آب شد خانم دو تا تخم مرغ رو شکست و توی بشقاب انداخت همه بچه ها ساکت بودند و به نیمرو درست کردن خانم نگاه میکردن (شاید بارها هممون نیمرو درست کردن رو دیده بودیم یا مثل من که اون موقع خودم بارها درست کرده بودم ٬ ولی توی کلاس خیلی جالبتر بود ) صدای جلز و ولز و بوی مطبوعش توی کلاس پیچیده بود  در همین حین در کلاس باز شد و دختر خانمی گفت که تلفن با خانممون کار داره ٬ معلممون هم بلا فاصله به دفتر رفت سر و صدا و همهمه ما شروع شد ٬ دور بخاری جمع شدیم و به تخم مرغها نگاه میکردیم یه کم نمک از نمک پاشی که آورده بودن روی اون پاشیدم نیمرو آماده بود ٬ اما خانم نیامد  گفتم بچه ها الان می سوزه بهتره اون رو از روی بخاری برداریم ٬ بعد خودم اون رو با دستکشهام گرفتم و روی زمین گذاشتم باز هم خانم نیامدند ٬ نیمرو داشت سرد میشد لذت اون هم به داغ بودنشه ٬ گفتم بچه ها هر کدوم نون دارید بیایید تا سرد نشده بخوریم ( اون موقع چون به ما تغذ یه رایگان میدادن کمتر کسی صبحانه میاورد مگر مثل من شکمو باشه و با یکی موز یا یه دونه سیب یا نون و پنیر و دو تا خرما یا یه پرتقال یا یه شیر پاکتی سیر نشه البته اینها سهمیه یه روز نیست هر روز یکدوم رو میدادن) من و چند نفری که نون داشتیم نیمرو رو نوش جون کردیم و با ولع خوردیم که با دیدن خانم پشت شیشه کلاس هر کدوم به سرعت سر جاهامون نشستیم ٬ سکوت برقرار شد خانم به کلاس آمدند بشقاب خالی و نرمه های نون که دور و برش ریخته بود روی میز شون نظرشون رو جلب کرد. به همه نگاهی کردند و گفتند این کار کیه؟ چرا بدون اجازه به بشقاب دست زدین ؟ همه سرها به طرف من چرخید و من که آروم و دست به سینه نشسته بودم توی فکر این بودم که برای توجیه کارم ٬ سوختن و سرد شدن نیمرو رو بهانه کنم که سیلی محکمی به گوشم نواخته شد و به من مهلت ندادن توضیح بدم بعد خانم گفتند زود میز رو تمیز کن بشقاب رو ببر بشور و بده به سکینه خانم. زنگ تفریح زده شد کارهایی که گفتند کردم اما خودمونیم اون نیمرو دیگه مزه ای داشت و  بیشتر از تموم درسهایی که تا حالا خوندم توی ذهنم مونده خدا رحمت کنه خانم ق... معلم جوان و عزیزم را که به علت بیماری سرطان درگذشت

شمع با آب شدن به دیگران نور میدهد ( مَثل فارسی )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

آخرای تابستون بود برای پیاده روی از خونه زدم بیرون ٬ از کنار پارک رد میشدم که پیر مردی نظرم رو جلب کرد که کاسه ای غذا با یک تکه نون روی پاش گذاشته بود و تند تند مشغول خوردن بود. نگاهش کردم با آبی که از لب و لوچه اش میچکید و لبخندی که دوتا دندون باقی مونده توی دهنش رو نشون میداد و با حرکت دستش  اشاره کرد بفرماین از روی ادب گفتم نوش جان و به راهم ادامه دادم که از پشت سرم صدا زد و گفت : ببین هرچی بخوای دارما  این اتفاق ناخوداگاه منو یادِ  ۳۱ سال پیش انداخت:

اون روز ظهر من و فریده ٬ از خونه مادر(مامانِ مامانم) به خونمون میرفتیم. سر کوچمون که رسیدیم ٬ شاگرد بزاز (پارچه فروش) که تقریبا ۱۶ یا ۱۷ سالش بود ٬ روی پارچه های کنار پیاده رو لم داده بود که با شنیدن صدای پای منو خواهرم صاف نشست و گفت: خانوم خشگلا کجا میرین؟ تا من اومدم جواب بدم دیدم فریده شروع کرد به دویدن و من هم به اجبار دنبالش دویدم تا باهم به خونه برسیم (یعنی چه؟ چرا فریده جوابش رو نداد آخه من عادت داشتم جواب هر سوالی رو بدم و تازه راستش رو هم بگم. میخواستم بهش بگم که داریم میریم خونمون) سر سفره به یاد حرف رحیم (شاگرد بزاز) افتادم ٬ آخه تا حالا هیچکی به ما نگفته بود خوشگلیم یا نه؟ و این خیلی برام مهم بود آخه از مامان تا حالا الهی ذلیل شین ٬ خدا مرگتون بده ٬ ورپریده و ... رو شنیده بودیم و توی مدرسه هم که جای این حرفا نبود ٬ اونجا درس خوندن و تنبیه شدن و جایزه بردن و ... . توی آشناها و همسایه هم که رسم نبود جلوی خود دختر هم در موردش حرف بزنن  به جز این حرفا که فلانی چقدر چاقه یا لاغر ٬ کوتاهه یا بلند ٬ پولداره یا بی پول و ... . خب حالا وقتش بود که خوشحالیم رو ابراز کنم و با آب و تاب شروع کردم که راستی مامان نیم ساعت پیش که به خونه میومدیم ٬ این رحیم شاگرد آقا خ... از منو فریده پرسید خانوم خشگلا کجا... هنوز حرفم تموم نشده بود که بابام با عصبانیت از سر سفره بلند شدند و گفتند کی؟ کجا؟؟ بریم ببینم اون بی ناموس کیه که جرات کرده به دخترای من متلک بگه !!! حسابشو میرسم. من که از حرفای بابا سردر نیاوردم و از اینکه بابا انقدر ناراحت شدند تعجب کردم همین که به مغازه رسیدیم ٬ پسره که هنوز روی پارچه ها دراز کشیده بود  با دیدن منو بابا از جاش پرید ٬ سلام کرد که بابا ٬ با یه سیلی محکم جوابش رو دادن خون از بینی رحیم سرازیر شد ٬ بابا گفتن مگه خودت خواهر و مادر نداری؟؟ خجالت نمیکشی ! دفعه آخرت باشه ... با این دادو بیدادا چند نفری دورمون جمع شدن و از بابا خواستن که کوتاه بیان ٬ میگفتن : جوونه و بی عقلی کرده ٬ و رحیم با لکنت زبون پشت سر هم معذرت خواهی میکرد بابا برگشتن سمت خونه و من هم دنبالشون و بدون هیچ حرفی به خونه رسیدیم. منو بابا دیگه نتونستیم نهارمون رو بخوریم  من که دلم به خال پسره سوخت ٬ اگه میدونستم اسم این حرف متلکه یا اصلا متلک گفتن زشته و بده ٬ صدسالش براشون تعریف نمیکردم معلوم میشه این فریده کلک قبلا متلک شنیده بوده که راجع به اون هیچ حرفی نزد

پیوست: این ماجرا رو از قصد تعریف کردم تا یه خورده حال و هوای خودم و شیما عوض شه

پیوست توسط شیما : اگه شکلکا زیاده چون من فضولی کردم بعدشم اینکه تصور کنین مامانو ٬ عین این بچه خنگا (مامان ببخشیدا) دنبال اینا (خاله و باباجون) میدوییده و نمیفهمیده چی به چیه تازه از این تجربش هم چقدر خوب در سن ۴۰ سالگی استفاده کرده (اصلا  هم به پیر مرده جواب نداده که ٬ فقط گفته نوش جان)

حقیقت را دوست بدار ٬ ولی خطا را عفو کن (ولتر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

نیم چاشت گرم تابستونی بود و من خوشحال از باسواد شدنم مجله ای بدستم گرفته بودم وبلند بلند (برای پز دادن) مطلبهای آسونش را میخوندم (ولی خدایش چون دو سال کلاس اول رفته بودم خیلی خوب میخوندم و مینوشتماما بد خط و بی حوصله بودم وهنوز هم هستم )که صدای آتیش آتیش مامان بلند شد ٬ سراسیمه به طرف صدا که از آشپزخونه می اومد دویدم ٬ فریده هم خودش رو به ما رسوند. مامان از ما خواستند که کمکشون کنیم و چند تا ظرف آب از توی حوض به آشپزخونه ببریم ٬ از قرار معلوم حسین کارتون های خالی و کاغذ و روزنامه های توی زیر زمین رو یه جا جمع میکنه و آتیش میزنه و با خیال راحت تماشا میکرده  آتیش کم کم به وسایل چوبی میرسه و بیشتر میشه و مامان بوی سوختنی رو حس کردن و به زیرزمین توی آشپزخونه میرن که حسین با دیدن مامان مثل گربه در میره بلاخره با کمک چند تا از همسایه هامون با لگن و قابلمه و آب پاش از توی حوض دست به دست آب پایین بردیم تا آتیش خاموش شد (بد شانسی شلنگ روی حیاط کوتاه بود )بعد همه کمک کردن و چیزهای نیم سوخته رو به حیاط اوردن و از این که چیز بدرد بخور و با ارزشی نسوخته بود و آتیش به آشپزخونه سرایت نکرده بود مامان رو دلداری میدادن و میگفتن که خدا را شکر بچت سالمه یه صدقه بزرگی بده (فکر کنم مامان و بابا برای شیطونیهای من و حسین ماهی یه گوسفند باید قربونی میکردند) بیچاره مامان تا عصر مشغول تمیز کردن زیر زمین و شستن چیزهایی که سیاه ودودی شده بود بودند و فقط تنها چیزی که باعث ناراحتیم بود سوختن پوشه های کودکستانی خودم و فریده و حسین بود آنها یادگاریهای ما از اونجا بود که خوشبختانه یه پوشه نقاشی من که توی پستو بود سالم موند و هنوز هم اون رو دارم

بنده آنی که در بندِ آنی ٬ بکوش تا در بند نمانی (خواجه عبدالله انصاری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

این هم یکی دیگه از شاهکارهای داداشمه که من از اول تا آخر شاهد اون بودم یه روز حسین میره سراغ جانماز و با مهر و تسبیحِ اون بازی میکرده که تسبیح پاره میشه (اون روزا بچه ها خیلی به مهر علاقه داشتند و اون رو لیس میزدند یا میخوردند حتی بچه هایی را توی کوچه میدیدم که خاک میخوردند یا به دیوار کاهگلی زبون میزدند ) با دونه هاش بازی میکرده که حس کنجکاویش گل میکنه و یه دونه تسبیح رو میکنه توی دماغش بعد هم هر کاری میکنه در نمیاد تازه بالاتر هم میره ٬ مجبور میشه به مامان بگه ٬ تلاش مامان هم نتیجه نداد. مامان تصمیم میگیرن او رو به بیمارستان ببرن که توی مسیر تا به خیابون برسند ( خونه ما تا خیابون فقط چند تا خونه فاصله داشت ) یکی دو تا از همسایه ها هم برای بیرون اوردن دونه تسبیح سعی میکنند که فایده ای نداشته  مامان به خیابون میان ٬ کفاش محله مون که از موضوع با خبر شده بود ازشون میخواد که به مغازش برن تا اون دونه رو بیرون بیاره. آقا امرا.... با خونسردی بوسیله یه سوزن بلندی که نوکش یه کم خمیده بود ٬ دونه تسبیح رو از توی بینیش بیرون میاره و خدا را شکر به خیر میگذره میگن بچه حلال زاده به داییش میره ٬ شهاب هم چهار ساله بود که یه دونه ذرت رو توی دماغش کرد و باعث نگرانیمون شد. ذرته توی بینیش باد میکرد و نفس کشیدنش مشکل شده بود اون روز پسر خاله باباش (آقا مسعود) مهمونمون بود و ذرت رو از دماغ شهاب بیرو اورد  در این جور مواقع پدر مادر ها معمولا دستپاچه میشن و هول میکنن و حضور کسی دیگه خیلی موثره (روح آقا مسعود نازنین شاد )

اگر روزی مقام تو پایین امد ناراحت نشو زیرا خورشید هر روز هنگام غروب پایین میرود و بامداد روز دیگر بالا می اید ( افلاطون )

پیوست توسط شیما :  منو دریابین یا من شیزوفرنی گرفتم یا بلاگفا مشکل پیدا کرده ٬ آخه من مطمئنم که این نوشته رو قبلا پست کردم  اما نیست که نیست انگار خواب دیدم ٬ تورو خدا بیاین و بگین اینو قبلا هم خونده بودین تا دیوونه نشدم

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط فریبا  |