تبليغاتX
مسیحا
 

حاج حسین که اهل محله و کسبه به او حاج دایی حسین میگفتند ٬ مرد مومن و درستکاری بود. محمد بارها با فاطمه در مورد او صحبت کرده بود ٬ از این که مرد قابل اطمینانی هست و من در مورد کارام باهاش مشورت میکنم ٬ چون خیلی با تجربه هست. محمد گفته بود که هر وقت دخترا رو به مغازه میبرم اونا رو میبوسه و نوازش میکنه و ماشا ا... میگه بله اون مردی که مغازه بهش سپرده شده ٬ همین حاج حسین بود ٬ که محمد بارها ازش تعریف کرده بود. یک سال از رفتن محمد گذشت ٬ یه روز صبح که فاطمه و جواد برای خواندن نماز بیدار شدند ٬ تعجب کردن از اینکه گوهر خانم برای نماز بیدار نشده چون او همیشه از صبح خیلی زود بیدار بود  فاطمه برای بیدار کردنش به اتاقش رفت اما گوهر خانم برای همیشه به خواب رفته بود ٬ او هم عروس و نوه هاشو تنها گذاشت بعد از فوت او پدر فاطمه دختر و نوه ها رو به خونه خودش برد ٬ یکسالی فاطمه با اونا زندگی کرد ٬ توی همین سال برادر دومی فاطمه ( ابولقاسم که بعد از تمام کردن خدمت سربازی در تهران سر کار میرفت و همون جا زندگی میکرد با خواهر همکارش ازدواج کرد و بعنوان رییس راه آهن اراک به اون شهر منتقل شدند ) ازدواج کرد. مهین 7 ساله شده بود و فاطمه میخواست که او به مدرسه برود ٬ برای همین مجبور شدند به خونه خودشون برگردند (هنوز توی محله پدری مدرسه نبود ) و باز پدر غروب بعد از بستن زرگری به خونه دخترش می اومد تا تنها نباشن ( پیش خودمون بمونه فاطمه آدم ترسوییه )فاطمه به خونه هیچکس نمیرفت چون از حرف و حدیث بیزار بود  او جوون و خوشگل بود و نمیخواست با رفتن به خونه کسی باعث ناراحتی بشه یا پشت سرش حرفی باشه ٬ او به خونه پدری یا به خونه دایی که همسایه شون بود میرفت چون 4 تا دختر های دایی با بچه های او هم بازی بودن  اونجا پسر یا دامادی نبود و دایی هم محرمش بود. 2 سال از فوت محمد گذشت از آشنا تا غریبه برای فاطمه خواستگارایی بود ٬ از مجرد گرفته تا مردی که همسرش رو از دست داده بود و فرزند داشت ٬ اما جواب فاطمه همیشه نه بود. همه نصیحتش میکردن که بهتره تا جوونی ازدواج کنی ٬ سایه مردی بالای سرتون باشه ٬ فاطمه آرزو میکرد کاش گوهر خانم زنده بود دیگه تنها نبودیم و کسی به خودش اجازه نمیداد با وجود او ازم خواستگاری کنه یه روز حاج حسین ضمن گفتگو با پدر فاطمه گفت که چند وقته دنبال فرصت مناسبی بودم تا خدمتتون عرض کنم که چندین ساله خوانواده محمد آقا رو میشناسم ٬ اونا هم منو خوب میشناسن و......... من تصمیم به تجدید فراش گرفتم و اگر خدا بخواد میخوام با شما فامیل بشم توکلت علی ا... ادامه داره....

                                      شب یلدا

واژه یلدا از نظر زبان شناسان واژه ای سریانی و به معنی تولد است ٬ تولد نور ٬ آن را درازترین شب سال ٬ اول برج جدی و شب چله زمستان میدانند ایرانییان باستان شب یلدا را شب پیروزی نور بر ظلمت میدانند و جشن میگیرند. نیاکان ما شب و روز را نمادی از تاریکی و روشنایی و نمودی از اهریمن و اهورا می پنداشتند. آنها شب را اهریمن و روز را به اهورا مربوط میدانستند و از آنجا که در چرخه فلکی شب یلدا بلند ترین و درازترین شب سال است ٬ آن را آخرین شب اهریمن ٬ و روزهای پس از آن را که به بلندی می انجامد و از شب کاسته میشود نشانه پیروزی و چیرگی خورشید و نور بر ظلمت می گفتند در ایران باستان به رنگ سرخ که نشانه ای از سرخی خورشید بوده گرایش فراوانی داشته اند و در سفره شب یلدا از آجیل و میوه های سرخرنگ مانند انار ٬ هندوانه و سیب استفاده میکردند و بر این عقیده بودند که سرخی بامدادی پیش از برامدن آفتاب (مظهر جلوه ایزد مهر ) و آن چه با آن همرنگ باشد خوش یمن و مبارک و میمون خواهد بود شب یلدا جشن خانوادگی ٬ جشن شادی بر غم و جشن پیروزی نور بر ظلمت مبارک باد (برگزیده از مجله موفقیت با تشکر از آقای علی سربندی)

به امید آنکه هرگز رنگ غم بر دلهای شادتان ننشیند ٬ یلدایی باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

 

روزا و شبا گذشت. دختر سوم ٬ شهین ۵ ماهه شد ٬ او با شنیدن صدای بابا لبخند میزد و دست و پاهاشو تکون میداد محمد گاهی دو تا دخترها رو به مغازه میبرد و از بازی دخترای خوشگل و ملوسش با بچه های دوستاش توی پیاده رو لذت میبرد. یه روز محمد تب شدیدی کرد و نتونست به مغازه بره با استراحت و پرهیز غذایی و جوشانده های گیاهی مادر هم بهتر نشد ٬ دکتر آوردن دارو داد که موثر نبود به فاصله ۱۰ روز چند تا دکتر خبر کردن ٬ محمد هر روز ضعیف و بی رمق تر میشد ٬ همه از آشنا و غریبه ٬ فامیل و همچراغهاش به دیدنش می اومدند و نگران حالش بودند ٬ گوهر خانم کلی نذر و نیاز کرد فاطمه با وجودی که درگیر بچه ها ٬ کار خونه و مهمونداری بود اما از محمد غافل نمی شد محمد از این که باعث شده بود همسرش توی درد سر بیفته عذر خواهی و طلب بخشش میکرد ٬ دکتر ها از محمد قطع امید کرده بودند اما مادر و همسرش که از وخامت بیماری او خبر نداشتند هنوز امید به بهبودی و خوب شدن محمد داشتند ۳ روزی حال محمد بدتر شد و روز چهارم در بهت و نا باوری مادر و همسرش چشم از جهان فرو بست روز و شبهای سخت و جانکاه بر خانواده محمد گذشت ٬ همه برای دلداری می اومدند و از خدا براشون صبر میخواستند. فاطمه هنوز چشم انتظار بود که محمد به خونه برگرده ٬ آخه تا حالا سابقه نداشته که محمد اونا رو تنها بگذاره فاطمه به دخترهاش نگاه میکرد و جگرش میسوخت. مهین مرتب بهانه بابا را میگرفت و میپرسید بابا کی برمیگرده ٬ گوهر خانم و فاطمه همدیگه رو بغل میکردند و گریه میکردند بعد از چهلم کم کم دور و برشون خلوت شد ٬ خونه سوت و کور شده بود ٬ جای خالی محمد بیشتر معلوم بود فاطمه در تنهایی با محمد درد و دل میکرد از جدایی و بی وفایی دنیا میگفت ٬ دیگه داشت باور میکرد که چراغ خونه شون خاموش شده شبها پدر فاطمه یا برادرش جواد پیششون می اومدند تا تنها نباشند ٬ جواد به خواهرش کمک میکرد و خریدهاشون رو انجام میداد ٬ مادر فاطمه بدلیل بیماری دیابت و فشار خون کمتر به دخترش سر میزد و خواهش میکرد که اونا به خونه اش برن و توی خونه تنها نمونن. مثل قبل شاگرد محمد توی مغازه کار میکرد و یکی از دوستای صمیمی محمد که همچراغ و همکارش بود با اجازه مادر و همسر محمد سرپرستی مغازه رو بعهده گرفت او به حساب و کتاب و دخل و خرج مغازه رسیدگی میکرد ٬ او هر چه برای مغازه خودش سفارش میداد برای مغازه محمد هم میخرید و مرتب پدر فاطمه را در جریان کارها قرار میداد تا او هم به دخترش بگوید. ادامه داره.... 

آنچه ما بنام مرگ میخوانیم ٬ یک زندگی است که هنوز نتوانسته ایم چگونگی آنرا بفهمیم ( مترلینگ )

از همتون که با صبر و حوصله این نوشته هامو دنبال میکنید ممنونم چند نفری هم خواستن بگم کم این آدما کین و چه نسبتی با من دارن ٬ یا اصلا با من نسبتی دارن یا نه؟ اگه اجازه بدید دوست دارم تا قسمت پایانی با من باشید و همینطور حدس بزنید تا آخرش برسهمیدونم براتون جذابیت نداره و خسته تون میکنه و یا مثل شهاب میگید "چه فایده ای داره" اما نمیدونم ٬ یه حس درونی به من میگه ادامه بده و میدونم که این نوشته ها باقی میمونند اما ما ماندگار نیستیم ٬ اگه شما هم مثل شهاب فکر میکنید که کارم بیهوده و بیخودیه ٬ وقت نذارین دوستون دارم. مامان فریبابیا کاری کنیم که نه من از تو بنالم و نه تو از من (سعید نفیسی )

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

با دیدن محمد مهرش به دلش نشست و او را همسر شایسته ای دید گوهر خانم عروسش رو بوسید و به سلیقه پسرش احسنت گفت بعد مادر عروس به شوهرش رضایت فاطمه رو خبر داد و پدر هم به داماد و همراهانش گفت که جواب ما مثبت هست یک هفته بعدعروسی محمد و فاطمه بخوبی برگزار شد و هر دو با عشق بهم زندگی جدید رو شروع کردن محمد و فاطمه در کنار هم خوشبخت بودند ٬ فاطمه برای گوهر خانم مثل دختر بود ٬ بهم احترام میگذاشتند و در خونه با آرامش زندگی میکردند محمد در هر کاری با فاطمه مشورت میکرد و او را در جریان کسب و کارش قرار میداد ٬ محمد از هیچ چیز برای آسایش و راحتی مادر و همسرش کوتاهی نمی کرد. هر روز صبح فاطمه باصدای : سلام خانممِ محمد ٬ از خواب بیدار میشد محمد خوش اخلاق بود و فاطمه مطیع و مهربان.  بعد از ازدواج محمد از همسرش خواهش کرد که دیگه اون کت و دامن مشکی رو هیچ جا نپوشه و فقط برای او بپوشه تا یاداور  خاطره شیرینی برای او باشه و فاطمه همین کار را کرد فاطمه با داییش همسایه بود و زندایی خوب و خوش اخلاقی داشت و باعث شد که فاطمه توی محله جدید احساس غریبی نکنه بعد از یک سال زندگی خوب و دوست داشتنی خداوند بهشون یه دختر خوشگلی داد که اسمش رو مهین گذاشتند محمد به عشق همسر و فرزندش به خونه می اومد و از بودن در کنار اونها لذت میبرد مهین بزرگ و با مزه میشد ٬ گوهر خانم حسابی سرگرم شده بود برای نوه اش قصه میگفت و ازش نگهداری میکرد دو سال بعد دومین فرزند دخترشون  هم دنیا اومد دختری بانمک و دوست داشتنی که سیمین نام گرفت محمد از داشتن اونا احساس رضایت میکرد ٬ میگفت دختر شیرینه ٬ من که خواهر نداشتم اما خوشحالم که آنها برای همدیگه خواهرند . مهین بزرگتر شده بود و محمد گاهی او را با خودش به مغازه میبرد و مهین برای بابا و هم چراغهاش ٬ شیرین زبونی میکرد. دایی فاطمه هم سه تا دختر داشت که مهین با اونا بازی میکرد . جمعه ها به خونه پدر بزرگ میرفتند و مهین توی باغ اون خونه بازی میکرد سیمین که دو ساله شد دوباره مامانشون حامله شد هر چه به زمان زایمان نزدیکتر میشد به نگرانی محمد افزوده میشد چون در این چند ماهه ٬ چند تا زن حامله سرزایمان فوت شده  بودند ٬ چند بار محمد از فاطمه خواسته بود که به دکتر بروند  اما فاطمه با تعجب می گفت من دو تا بچه بدنیا اوردم  حالا برای سومی به دکتر برم ٬ نه٬ من به دکتر احتیاجی ندارم ( فاطمه از دکتر و آمپول واهمه داشت وتا امکان داشت به دکتر نمی رفت اما تا دختر هاش مریض میشدن  فوری به دکتر میبرد ) .ماه آخر که رسید محمد به مادرش سپرد که نزدیک زایمان به او خبر بدهد تا دکتر خبر کنه ٬ خدا را شکر فاطمه بی درد سر و سالم سومین دخترش رو هم به دنیا اورد  محمد سراسیمه به خونه اومد که هنوز نوزاد رو نشسته بودند او با شوق و ذوق بچه را بغل کرده و می بوسید بعد با دخترش به دیدار فاطمه رفت و همسرش بهش اطمینان داد که حالش خوبه و به دکتر نیازی نداره ٬ محمد خدا را شکر میکرد او میگفت این دختر مامانی رو با صد تا پسر هم عوض نمیکنم ادامه داره...

شادمانی در خانه ای است که مهر و محبت در آن خانه سکنی دارد ( مارلو )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

این مرد ناشناس محمد نام داشت او با مادرش زندگی میکرد پدرش را در کودکی از دست داده بود و برادر بزرگترش برای کار وزندگی به بمبئی رفته بود چند سال با نامه و یا پیغامی توسط آنهایی که به بمبئی میرفتند خبر سلامتیش را می گرفتند ٬ اما مدتی خبری ازش نشد هیچکس خبری از او نداشت و مادر از فراق فرزندش مریض شد سالها از این ماجرا گذشت وبه فراموشی سپرده شد. محمد تصمیم گرفت هرگز مادرش را تا زنده هست تنها نگذارد و هر بار مادر دختری رو پیشنهاد میداد محمد مخالفت میکرد چون فکر میکرد اگر ازدواج کند از محبتش به مادر کم میشود و او ناراحتی مادر را نمی خواست ٬ میخواست همسر آینده اش هم مثل او به مادرش احترام بگذارد و دوستش داشته باشد سرش به کارش گرم بود و هیچوقت جدی به ازدواج فکر نکرده بود ولی امروز با دیدن اون دختر جوان حال دیگری پیدا کرده بود سوالهای زیادی فکرش رو مشغول کرده بود نکنه اون دختر عقد بسته دیگری باشه ٬ شاید با من ازدواج نکنه و از من خوشش نیاد ٬  شاید شرایط منو قبول نکنه شاید ..... با این خیالها روز را سپری کرد شب که به خونه برگشت مادر متوجه تغییر روحیه محمد شد و پرسید که چه اتفاقی افتاده و محمد جریان رو براش تعریف کرد ٬ مادر ذوق زده شد گفت حتما فردا پرس و جو رو شروع کن وبا خوشحالی برای محمد دعا میکرد آرزوی دامادی پسر و دیدن نوه اش را داشت محمد هم در رویای امروز غرق بود اون لحظه ای که دختری نمکین با چشم و ابروی مشکی زیبا با قد و قامتی برازنده را دیده بود که آروم و متین راه میرفت و هیچ توجهی به اطراف نداشت ٬ خودشه اون همدمی هست که من میخواستم وبا این افکار بخواب رفت. فردا صبح محمد سفارشهای لازم رو به شاگردش کرد مغازه رو به اون سپرد و به تحقیق در محله زندگی دختر مورد علاقه اش پرداخت بجز تعریف و خوبی در مورد اون خانواده چیز دیگری نشنید همه از متانت و خانمی فاطمه گفته بودند هر چه بیشتر میپرسید راغبتر میشد با خوشحالی به محل کارش امد شب همه رو برای مادرش (گوهر خانم )تعریف کرد دو روز بعد محمد با یکی از ریش سفید های فامیلشون به مغازه پدر فاطمه رفتند تا صحبت کنند و برای خواستگاری کسب اجازه کنند پیر مرد ی که همراه محمد بود از خوبی و مهربونی محمد و این که توی کار و اخلاق خوش همتا نداره تعریف کرد ٬ گفت که محمد خانه مغازه و یک باغ و خانه در ده دارد ٬ پدر فاطمه محمد رو جوان زرنگ و کاری دید چند تا سوال راجع به خانوادهاش کرد و گفت دو روز دیگه بیایید خبر بگیرید پدر دختر از محمد خوشش اومده بود او هم درمورد اون جوان و خانوادهاش و حرفهای که زده بود تحقیق کرد همه اش درست بود ٬ محمد حدود 30 سالی داشت و مرد با تجربه ای برای زندگی بود پدر با فاطمه صحبت کرد و تموم شنیده ها و گفته ها رو باهاش در میون گذاشت و نظر دختر رو جویا شد ٬ پدر گفت اگر اجازه بدی بیایند خونمون تا تو پسر را از نزدیک ببینی و اگر نپسندیدی جواب رد میدم ولی من از هر نظر تایید میکنم و تو صاحب اختیاری فاطمه سرش رو زیر انداخت و گفت هر چه شما بفرمایید فردا عصر محمد و مادرش با چند تا از فامیلهاشون به خواستگاری اومدند فاطمه از پشت شیشه اتاق به بیرون نگاه میکرد تا هر چه زودتر اون جوانی که پدرش اینقدر ازش تعریف میکرده رو ببینه  ادامه داره....

عشق کلید ماهری است که دروازه های شادمانی را باز میکند ( الیور وندل )

تولد با سعادت امام رضا (ع) را به تمام مومنین تبریک میگویم

سخنانی از امام هشتم :

محبت به مردم بیانگر نصف عقل است.

سکوت و کم حرفی یکی از راه های دریافت علم و دانش است.

دوست واقعی هرکس عقل او و دشمنش جهالت و نادانی اوست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

 فاطمه دختری شاداب و زیبا بود در اصفهان چندین خواستگار داشت که پدر به هیچکدام رضایت نداد ٬  فاطمه برای خودش خیاطی میکرد ٬ نسبت به دختران همسن و سال خود خانمتر بود٬ دیدش به مسایل زندگی بازتر بود و در کار کردن و حرف زدن دقت زیادی داشت .در همون سالها کشف حجاب اعلام شد (بی حجابی ) و هیچ دختر یا خانمی حق نداشت با چادر و روبنده در کوچه و خیابون ظاهر بشه ٬ اغلب دید و بازدیدها به شب موکول شده بود و گاهی از پشت بامها به خونه همدیگر می رفتند ٬ قید حمام کردن رو میزدند و با هر مشقتی بود در خونه حمام میکردند تا دست نامحرم به چادرشون نرسه ٬ بعضی خانمها با دیدن آجان توی کوچه غش میکردند پدر فاطمه اجازه داده بود در صورتی که کاری ضروری پیش اومد با حجاب کامل از خونه بیرون برن و چادر نپوشند چون دوست نداشت همسر و دخترهاش با غریبه درگیر بشن ٬ اما همسرش که خانم مومنه ای بود هرگز چادر از سرش برنداشت . یه شب مادر با معصومه به خونه برادرش میرن (دایی بچه ها )صبح مادر تب میکنند و همونجا میمونند شب که پدر به دنبال مادر میره میبینه که  ایشون حال خوشی ندارند  و پدر تنها به خونه برمیگرده  هر شب پدر به دیدن مادر میرفت و یه شب مادر ازش خواست که فردا صبح فاطمه را به اینجا بیاره پدر قبول کرد .صبح زود به مغازه رفت و نیم چاشت جواد را فرستاد تا خواهرش رو به مغازه بیاره ٬ اون روز فاطمه خیلی خوشگل شده بود او کت و دامن مشکی که خودش دوخته بود رو پوشیده بود ٬ موهای بلند سیاهش رو جمع کرده و با ظرافت خاصی در کلاه جا داده بود ٬ زیر دامن بلندش جورابی ظریف با کفش چرم مشکی به پاش کرده بود . بعد از یک ساعت پیاده روی به نزدیکهای بازار زرگرها رسیدند ٬ راه رفتن او را خوش آب و رنگتر کرده بود٬ در همون لحظه یکی از مغازه دارها توجه اش به این دو عابر جلب شد ٬ نگاهی به سراندر پای دختر خانم کرد که به سرعت از جلوی او رد شد  مغازه را به شاگردش سپرد و آنها رو تعقیب کرد تابه۰۰۰ مغازه زرگری پدر رسیدند ٬ پدر به همراه دخترش راه افتاد و جواد در مغازه موند ٬ مرد ناشناس به مغازه بغلی (همچراغ پدر فاطمه ) رفت و راجع به اونها سوالاتی کرد و قتی مطمئن شد که اون دختر همون زرگر هست نشونی خونه شون رو گرفت وبه مغازه اش برگشت  ادامه داره...

آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه گفتار چه اکثر مردم زشت کردار نیکو گفتارند (فیثاغورث )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

مجبورم برای اینکه جای ابهامی نباشه و در مورد بعضی ها که تعریف میکنم تا  شما بشناسید ٬ مروری به گذشته ها بکنم ٬ خدا بهتون رحم کنه چون ممکنه آخر کار بگید برو بابا ٬ نخواستیم اینا کین ٬ پاک گیج شدیم  (یه روز برای مادر شوهرم در مورد ازدواج عمه هام و عمو با همسراشون توضیح میدادم که فلانی شوهر اونه و خواهرش زن اون یکی ٬ یهو مادر شوهرم گفتند ٬ بسه جانم الانه که اسم و فامیل خودمم رو فراموش کنم )  جونم براتون بگه ٬  در سال ۱۳۰۱در یکی از محله های قدیمی یزد (اون موقع خارج از شهر بوده ولی الان مرکز شهر بحساب میاد ) توی یه خانواده اصیل ٬ سرشناس و متدین دختری چشم به دنیا گشود که بسیار عزیز خانواده بود  او پدری دلسوز و مهربان که حرفه اش زرگری بود و مادری خوب و هنرمند داشت که تمام هنرهای دستی زمان خود را بلد بود ٬ خیاطی و انواع کارهای دستی را با مهارت انجام میداد ٬ قران و کتاب حافظ را زیبا میخوند اما به هنرخانه داری وارد نبود از ابتدا با خودش کلفتی آورده بود که همه کار ها را انجام میداد قبل از اینکه دختر شون بدنیا بیاید خدا بهشون سه تا پسر داده بود (محمد ٬ ابولقاسم و جواد ) نام دختر را فاطمه گذاشتند  و دایه از او نگهداری میکرد ٬ فاطمه هر چه بزرگتر میشد علاقه اش به پدر بیشتر میشد دختری با هوش بود و به کار ها و صحبتها دقت میکرد و بهترینهایش را یاد میگرفت٬ ۷ ساله بود که مادر٬ سه قلو دختر آورد  اما فقط یکی از آنها زنده موند ٬ که معصومه نام گرفت با آمدن خواهرش و سرگرم شدن مادر به کودک گرایش فاطمه به پدر بیشتر میشد هر سوالی داشت از بابا میپرسید از کارهای زرگری پدر لذت میبرد ٬ همیشه به نصیحت بابا گوش میکرد اما حیف که مدرسه در محله شان نبود تا به مدرسه برود و فرستادن دختر به محله ای دیگر اصلا رسم نبود و مانند تموم دخترهای دیگه قران یاد گرفت ٬ خیاطی را هم از مادر یاد گرفت .  چند سال میشد که برادر بزرگش به اصفهان رفته بود او چند تا کارگاه قالی بافی داشت و در حجره اش انواع قالی دستی میفروخت ٬ حالا میخواست ازدواج کند و از همون شهر دختری بگیرد ٬ پدر و مادر تصمیم گرفتند موقتا و برای سر و سامان دادن محمد به اصفهان بروند. برادر دوم به خدمت سربازی رفته بود و سومی در مغازه زرگری پدر کار میکرد . فاطمه ۸ ساله بود که به اصفهان رفتند۲ سال دائم و ۴ سال موقت اونجا زندگی کردند ٬گاهی به یزد می آمدند ولی فاطمه اصفهان را دوست داشت برادرش داماد شد خانواده همسرش از اصفهانی های خوب و معروف بودند همه اهل دل و شاد بودند هر کدوم با موسیقی آشنا بودند و رفت و آمد با آنها و رفتن به گردش و گشتن در شهری خوش آب و هوا فاطمه رو به وجد می آورد . برادرش هم صاحب پسری شد  بلاخره  پدر تصمیم گرفت به یزد بر گردد  ادامه دارد ...

از همه دوستان برای کامنتهاشون تشکر میکنم ضمنا خوشحالم که نیلوفر عزیز هم به جمع ما آمده ٬  عمه جون با مرور خاطرات گذشته انگار در اون سالها زندگی میکنم و با خوشی هاش خوشحال و با یاداوری خاطرات غم انگیزش ناراحت میشم اما نگرانیم اینه که چرا سالهای دور را خوب بیاد دارم اما سالهای اخیر از یادم میره که این مرض فراموشی هم مد شده و گریبان پیر و جوان رو گرفته ٬ راستی من باعث نشم از درس خوندن عقب بمونی ٬ خوندن وبلاگها باشه زنگ تفریحت ٬ قول زنونه میدی من هم دلم برات تنگ شده ٬ به همه سلام برسون دوست دارم

  

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

برای رفتن به حرم هم ٬ مامان تقسیم بندی کرده بودند هر ۳ یا ۴ نفر با هم میرفتند آدرس و شماره تلفن خونه ای که توی اون بودیم رو نوشته و به هر کدوم داده بودند که اگه گم شدند کسی بتونه کمکشون بکنه ٬ همه با کمک هم ظرف میشستیم و اتاق رو مرتب میکردیم برای حمام باید بیرون میرفتیم ٬ همه چیز نزدیکمون بود حرم هم نزدیک بود و دو دفعه که رفتند یاد گرفتند خرید خونه رو بابا و حسین انجام میدادند هنوز هم مزه اون خربزه مشهدی ها که از شیرینیشون لبها بهم دوخته میشد پای دهنمه .برای اولین بار چادر سرم کردم ولی بلد نبودم رو بگیرم و مرتب ا ز سرم می افتاد یه روز من و عزیز و خاله بی بی اقا با هم به حرم رفته بودیم با بابا قرار گذاشتیم بغل یکی از در های خروجی تا با بقیه به کوه سنگی بریم ما یکساعتی ایستادیم اما بابا نیامدند مرتب اسم و فامیل کسایی که گم شده یا پیدا شده بودند رو از بلند گوهای محوطه میشنیدم  ٬جلو رفتم و ازیکی از آقایون خدام پرسیدم که کجا باید اطلاع بدم که گم شدم ٬ گفتند که به من بگو یادداشت میکنم و به دفتر میدهم من هم اسم و فامیل خودم  ٬عزیز و خاله رو دادم   تشکر کردم و چند دقیقه ای بعد اسم خودم و بقیه رو صدا کردن که این خانمها بغل درب ....منتظر هستند (کاش فریده و حسین می فهمیدند که اسم منو صدا میکنند  )  بابا پیداشون شد گفتن من شماها رو گم نکرده بودم ٬  یادم بود فقط موقع وضو گرفتن ساعتم رو زدند و رفته بودم دفتر اطلاع بدم ( باور میکنید از اون سال به بعد بابام دیگه ساعت به دست نبستند و از ساعت بغلی که با زنجیر توی جیب میگذارن استفاده می کنند) بعد به بقیه ملحق شدیم  ٬بیشتر عصرها با اتوبوس به اطراف شهر میرفتیم و میگشتیم برای خرید هم مامان هر بار با چند تا از خانمها بیرون میرفت اونهایی که درد پا بودند با سلیقه خودش براشون سوغات میخرید . یه روز با مامان به حرم میرفتیم یه آقای نابینایی که از مردم تقاضای پول و کمک مالی میکرد توجه ام رو جلب کرد اون هم نحوه حرف زدنش بود میگفت خانم آ ٬ آقا آ  ٬دختر آ  ٬پسر آ و مرتب بجای ها  ٬ آ ٬ بکار میبرد ٬ کفری شده بودم به مامان گفتم بگذارید برم بهش بگم  ٬اما مامان اجازه ندادند٬  گفتند کار درستی نیست  ٬گفتند بهش بر میخوره دلش میسوزه اما اون که نمیدونه مردمی که رد میشن بهش میخندن و گرنه اونطوری بیشتر دلش میسوخت ٬ هنوز هم صدای رسایش با اون آ گفتنش توی گوشمه توی حرم شمع روشن میکردن و من و حسین آب شدن شمعها رو نگاه میکردیم و علت گریه های زواری که به پای شمع هاشون اشک میریختن رو نمی دونستیم هر وقت مامانم رو به آقا حرف میزد و گریه میکرد من هم همراهش گریه میکردم فقط بخاطر این که او گریه میکنه ٬ اون موقع ها حرم مردانه زنانه نبود باباهم پیش ما بودند و من یا خواهر و برادرم رو بغل میکردن میبردن جلو و من بارها از اون بالا توی حرم رو دیدم ٬حرم خیلی کوچکتر از الان بود و تموم صحن حرم و اطراف اون رو به سرعت طی میکردیم . راستی این که میگن توی مشهد هر کی چادرش رو بر عکس بپوشه یعنی میخواد صیغه بشه راست هست یا نه ؟ من وقتی با این فامیل بیرون میرفتم از اول به هم میگفتند چادرتون رو درست سر کنید و شدیدا مراقب همدیگه بودند که چادرشون پسوارون (برعکس )نباشه آخه ماشا ا...همه بیوه  ٬من سر همین قضیه کلی اذیتشون میکردم معنی صیغه شدن رو از عزیز پرسیدم و هی سر به سر بابام میگذاشتم که چرا شما صیغه نمیگیرید و همه میخندیدند . یه شب مامان خواب دیدند که دیوار خونه سعادتی فرو ریخته و هراسان از خواب بیدار شدند صبح که با با ٬ با یزد تماس گرفتند بهشون گفتند که لوله آب ترکیده  ٬دیوار خیس خورده و توی کوچه و حیاط خونه مون فرو ریخته ٬ خواب مامان درست از آب در آمد و مسافرتمان بعلت ریزش دیوار به پایان رسید ۱۲ روز با هم بودن ٬ ساده زیستن به هم احترام گذاشتن را به من یاد داد ٬  می تونی دلی رو نشکنی ٬میتونی در عین بچگی پیر باشی و باهاشون هم سفر باشی و به برکت دعای همین بزرگان هست که ما سالم و شاد باشیم اون ۱۴تا خانم دیگه در قید حیات نیستند ٬ روحشون شاد  من اولین مسافرت مشهدم رو با تجربه از هر کدوم حفظ کردم و ممنون از پدر و مادر خوبم که اینقدر باگذشتند  خدا و امام هشتم پشت و پناهتون باشه

اگر یک سال ثمر از کار خواستی گندم بکار و اگر دو سال خواستی درخت بکار واگر صد سال ثمر خواستی مردم را تربیت نما (کنفوسیوس )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

تابستون کلاس دوم بودم و خانواده تصمیم گرفتند که به مشهد بریم خیلی خوشحال بودم چون اولین دفعه بود که به مشهد میرفتممامان و بابا قبلا به زیارت رفته بودند ٬ آخرین بار هم من توی دل مامان بودم که به مشهد رفتند. اون موقع ها مثل حالا نبود که هیچکس نمی فهمه مشهد میرن   و میان٬ باید از همه فامیل و دوست و همسایه خداحافظی میکردی و حلالیت می طلبیدی ٬ قرار بود ما با عزیز (مامان بابام ) و خاله بی بی آقا (خاله بابام و نا مادری مامانم ) به مشهد بریم اما ضمن خداحافظی از اقوام که هر کدوم آرزو بدل و با ناراحتی که ما کسی رو نداریم همراهیمون کنه  ٬خوش بحالتون ٬ التماس دعا . مامان و بابا هم میگفتند اینها چه حرفیه ما رو قابل بدونید  شما هم تشریف بیارید بر تعداد زوار افزوده شد و دو تا خاله بابا دختر عمو و دختر عمه مامان چند تا نوه عمو و عمه ٬ دختر خاله بابام و.....دردسرتون ندم (چون مامان و بابا با هم فامیل بودند هم سفری ها با هیچکدام غریبه نبودند وفامیل دو طرفه حساب میشدند ) ۱۹نفر مسافر که مرد همه بابا و پسر بچه هم داداشم حسین و دختر بچه هاش من و فریده و ۱۵ تای دیگه همه خانم بغیر از  مامان که زیر سی سن داشتند همه بالای ۵۰ سال بودند . توی گاراژ دیدنی بود ٬ انبوهی از جمعیت که برای بدرقه آمده بودند و  اثاث و اثاثیه که شامل چمدان و بقچه و هر کسی یه چادر شب بسته ای از دشک و بالشت و پتو داشت با چند تا گاز پیک نیک و قابلمه و ظروف برای غذا و چای و مقداری خوراکی و ....۴۰تا مسافر همه با بار و بندیل زیاد که اندازه یکی دیگه اتوبوس روی اون بار بود بلاخره بارها رو بستند و مسافرها با چشمهای اشکبار با بستگانشون خداحافظی کردند و اتوبوس با صلوات به راه افتاد . ساعت ۲بعد از ظهر بود و باید تا فردا ۱۰صبح اگه اتفاقی نیفته این غار غارک رو با مسافرهاش تحمل میکردی .روز کویر گرمه و شبش سرد ٬ نور خورشید و باد داغش کلافمون کرده بود صدای گریه بچه های کوچیک هم که لالاییمون شده بود این جاده که ما میرفتیم به جاده ریگ معروفه ٬ از این آبادی تا آبادی بعدی تلی از ریگ و خاک میدیدی  بویی از زندگی و آبادانی نمی اومد ٬ گاهی کاروان شتری را کنار جاده میدیدم و من از صدای زنگوله های آنها لذت میبردم  و تا با چشم دیده میشد نگاهشان می کردم  از  نوار و ضبط صوت خبری نبود (برای زیارت آقا امام رضا بجز رادیو چیز دیگه ای روشن نمی کردن که اون هم موقع پخش ترانه اینقدر استغفر ا... میگفتند که راننده خاموش میکرد ) نه تلوزیون و نه امکانات امروز ٬ کم کم با بغل دستیهاشون صحبت میکردند و چند ساعتی نگذشته که از سر تا ته اتوبوس فامیل در میامدن و صفا و صمیمیتی بین همه برقرار میشد . بهم میوه و تنقلات تعارف میکردند  و گاهی برای سلامتی آقای راننده و مسافرها صلوات می فرستادند و بدین ترتیب خواب رو از چشمهای راننده می پروندند چند بار اتوبوس برای نماز و غذا خوردن متوقف شد کم کم تاریک شد و کف اتوبس پتو یا پارچه ای پهن میکردن و اونهایی که بچه داشتند می خوابوندند ٬  شب سردی داشت توی تابستون و اینقدر سرما ٬ از در و لابلای شیشه ها باد میامد با صدای خر خر بزرگترها و نق نق و گریه بچه ها بلاخره من هم خواب رفتم ٬ با دمیدن سپیده و آمدن صبحی دیگر بیدار شدم و بی حوصله از نشستن و خوابیدن اما چاره ای نبود ٬ تا این که رسیدیم خونه ای که ما رفتیم خیلی بزرگ و پر از اتاق بود یه اتاق بزرگ که مثل سالن بود رو برای خانمها گرفتند و یه اتاق برای خانواده خودمون ٬ اثاثها رو به اتاققها بردن و همه چیز رو جابجا کردند ٬ مامان توی اتاق خودمون غذا درست میکردن و بقیه هم هر چند نفری با هم می پختند ٬ ظهر همگی با هم سر یه سفره غذا میخوردیم چند جور غذا بود هر کی هر چی دوست داشت میخورد  ٬ آبگوشت هر روزی بود چون همه مسن بودند یا مریض . ادامه داره...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

 

 سلام امیدوارم که همگی سالم و دل خش باشید ٬ دلم برای همتون تنگ شده بود٬  اما این مسافرت برام لازم بود با انرژ ی برگشتم٬  دیدن پدر و مادر وبرادرهام با خونوادهاشون و بستگان همچنین دوستام و گفتن و شنیدن ودید و بازدید ها خیلی خوب بود ٬ از اینکه دوباره مثل قدیمها من بدون همسر و بچه ها پیش مامانم بودم احساس خوبی داشتم ٬ دلتنگی جای خودش رو داشت ٬ مخصوصا برای شیما دلم تنگ شده بود و این اولین بار بود که او به خونه دوستی رفته بود و اینقدر راحت بوده که هر دفعه باهاش صحبت میکردم میگفت مامان نگران من نباش اینجا مثل خونه خودمونه ٬ ازشون متشکرم ٬ خیلی لطف کردن . یه هفته آخر سرما خوردم و مجبور شدم توی خونه بمونم و استراحت کنم واین بهانه ای شد که بیشتر به حرفهای مادر بزرگم گوش کنم و گاه گاهی هم از قدیم صحبت میکردند که برام جالب بود و الان میخوام یکی از اون خاطره ها رو براتون تعریف کنم :

ملا زن آمندل ( ملا زن آقا محمدعلی )

حرف بر سر دوره و زمونه بود و رسم و رسومات قدیم که دختر پسرها چه حجب و حیایی داشتند که حتی بعد از عقد هم حق دیدن همدیگه رو نداشتند و باید صبر میکردن تا عیدی ٬ مناسبتی و.... پیش می اومده تا بتونند همدیگه رو ببینند ٬ اون هم بعضی خونواده ها اجازه میدادند که عروس یه دقیقه ای بیاد جلو داماد و بره و گرنه که میرفته و دست از پا درازتر بر میگشته  مادر برام گفتند که ۹ سا له بودم و روی حیاط بازی میکردم که پسر عمه ام به خونمون اومدند ٬ چند ماهی میشد که پسر عمه با دختر عمویم عقد بسته بودند دختر عمو زیبنده بسیار خوشگل و خوش قد و قامت ودلفریب بودند خواستگار های زیادی داشتند که آقا عمو بین همه میرزا امین ا...خواهر زاده شون رو انتخاب کردند هر چی باشه پسر خواهرشون هست٬ پدرش پسر عموی خودشونه اصل و نسب یکیه و چه خوب و چه بد فامیلند ٬ آمیرزا امین ا.. امروز دلش هوای یار کرده بود و میخواست پنهونی به خونه دایی بره که دم در با آقا عباس خدمتکار آقا دایی روبرو میشه آقا عباسی که از دیدن ایشون تعجب میکنه چون هم محله ای نبودند و باید مخصوصا به اینجا اومده باشند بعد حسابی تحویل میگیره و میگه چه عجب و پسر عمه میگن که امروز مهمون آقا دایی سید مصطفی هستم و با سلام برسون راهی خونه دایی کوچیکه میشن٬ حالا خوبه که دو تا دایی ها توی یه محله و با فاصله کم زندگی میکردن و اینطوری شده بود که بی خبر سر و کله پسر عمه ام به خونمون پیدا شد ٬ نیم ساعتی که گذشت آمیرزا امین ا.. از والده ام خواست که اگه میشه چادر و کفش و جوراب مشکی شون رو بهش امانت بدهند تا بتونه بره دزدکی بی بی زبیده خانم رو ببینه والده هم قبول کردند و جوراب و گیوه و چادر شب شون رو آوردند و پسر عمه چنان با مهارت اونها رو پوشیدند که انگاری از اول هم خانم بودند  بعد به من گفتند بی فاطی (بی بی فاطمه )تو با من بیا بریم که اگه کسی چیزی پرسید تو جواب بدی ٬ و اگر پرسیدند این خانم کیه بگو ملا زن آ مندل ( ملای اون محله که به عروس خانم هم قران یاد داده بود و همسر آقا محمد علی هم بود ) براه افتادیم از در خونه و دالون گذشتیم توی دالون یه راه به اندرونی و یه راه به اتاق آقا عمو داشت ٬ پسر عمه با عجله راهی اندرونی و قسمت زنانه شدند و من که عقبتر بودم با صدای بی فاطی ٬   بی فاطی ٬ رویم رو بر گردوندم و آقا عمو رو در درگاه اتاقشون دیدم ٬ سلام کردم آقا عمو اشاره کردند که نزدیکشون بشم  ٬جلو رفتم عمو پرسیدند که این خانم کی بود که رفت توی خونه و من گفتم ملا زن آمندل و عموسری به تایید تکان دادند بعد گفتند عمو بیا پیش من و طبق معمول که با عمو بازی میکردیم کفشهام رو بیرون آوردم و عمو که روی صندلی نشسته بودند پاها شون رو دراز کردند و من روی مچ پای ایشون ایستادم ودستهاشون رو گرفتم و عمو با بالا بردن پاها ٬ من رو بالا میبردن و من بازی میکردم و میخندیدم و عمو لذت میبردند و گاهی منو ناز میکردند و این خیلی عجیب بود  ٬ چون عمو آدمی جدی بودند بعد از ده دقیقه ای آقا عباسی رو صدا کردند که بی فاطی رو به خونشون ببر و من به خونه برگشتم و دو ساعتی شد تا این که پسر عمه ام برای تحویل دادن امانتی ها آمد و تشکر کرد و رفت  این خاطره که مربوط میشه به ۷۴ سال پیش رو مادر بزرگم چند روز پیش تعریف کردند و جالبه بدونید که دست تقدیر نوه های این دو دختر عمو را ۴ سال پیش بهم رسوند (داداشم و زنداداشم) و بار دیگر دو تا فامیل وصلت کردند هر چند دیگر اثری از دختر عمو و پسر عمه اون دو تا دلداده قدیمی وجود نداشت ٬ اما مادر بزرگ من در عروسی نوه شون که برادر کوچکم هست شرکت کردند و باعث افتخار ما هستند ٬ سایه شون بر سرمون مستدام باشد 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط فریبا  |