تبليغاتX
مسیحا
 

مامان گلی میدونم هیچوقت و هیچجوری نمیتونم زحمتات رو جبران کنم اما امیدوارم یه کوچولو مثل اون دختری که همیشه دلت میخواسته داشته باشی ٬ باشم باورم نمیشه ۴۱ ساله شدی از بس که شیطون و شری ماشالا جای شهابت خیلی خالیه ٬ اما میدونی که دلش پیشه توئه

مامانی عزیزتر از جونم

         تولدت مبارک

خانوم خشگل به نیت دلت یه تفعل زدم ٬ نیت کن و بخون

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم       زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت                         نیست چون آینه ام روی ز آهن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر              کارفرمای قدر میکند این من چه کنم

برق غیرت چو چنین می جهد از ممکن غیب       تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو سندید و به چاهم انداخت           دستگیر ارنشود لطف تهمتن چه کنم

مددی گر به چراغی نکند آتش طور                   چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

حافظا خلد برین خانه موروث من است              اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

 پاورقی :  اون دلقکی که اون بالاست ٬ اه ببخشید اون خانومی که اون بالاست مامانمه چند وقت پیش که دوتایی حوصلمون سررفته بود ٬ این بلا رو به سرش آوردمو ازش عکس گرفتم دیدم بد نیست به مناسبت تولدش بذارم شما هم ببینین فردا که خودش ببینه میکشتم حالا بیخیال همه ددددددددسسسسست میخوام برقصم ٬ آهااااااا مونا بیا وسط

تقریبا ۲۰ دقیقه بعد از اینکه من وبلاگشو آپدیت کردم اومد بالا و گفت:

مامان:  من اوووومدم ٬ میخوام آپ کنم

من: نمیشه

مامان: یعنی چی؟ نوبت من که شد نمیشه؟؟؟

من: نمیشه دیگه ٬ الان من دارم وبلاگ خودمو آپ میکنم. فردا بکن خب

مامان: آخه میخوام میلاد مسیح رو تبریک بگم به همه

من: اشکالی نداره حالا نگوووو

مامان: بااااااااشه 

بعدشم رفت ٬ اما خیلی دلم سوخت واسش حتما تو دلش گفته این شیمای.... حداقل شب تولدم به حرفم گوش نداد

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط فریبا  |