حاج حسین دوباره پیغام داد ٬ فاطمه از پدر نظر خواهی کرد
او گفت هر طور میدونی عمل کن ٬ فاطمه مردد بود ٬ حرف این و اون عاصیش کرده بود
اما این رو هم خوب میدونست که هرگز هیچ کس نمیتونه جای محمد رو بگیره. توی 6 سالی که با محمد زندگی کرده بود خودش رو خوشبخترین زن عالم میدونست و میخواست برای همیشه با یاد و خاطره او زندگی کنه
اما نمی گذاشتند و براش تصمیمای جور واجور میگرفتند ٬ بلاخره علی رغم میل باطنی پیشنهاد حاج حسین رو قبول کرد
بدین ترتیب زندگی جدید فاطمه 24 ساله با همسر 60 ساله اش شروع شد. با این که حاج حسین سنی ازش گذشته بود ٬ اما خلق و خوی خاصی داشت زود عصبانی میشد و زود پشیمان میشد. همه جا و همیشه حرف ٬ حرفِ خودش بود
بخاطر اخلاق تندی که داشت سیگار هم زیاد میکشید ٬ تا با اون آروم بشه با این که فاطمه و دختر ها رو دوست داشت اما ایراد گرفتن و بکن و نکن جزء خصلتش بود
( او از ازدواج اول اولادی نداشت ٬ در حالی که خواهرها و برادر هاش همه صاحب نوه بودند. همسر اولش از اقوامش بود او داماد خانواده ای شده بود که فقط 5 دختر بودند او داماد دوم بود و به پیشنهاد حاج حسین آخرین دختر هم (خواهر زن او ربابه ) با خواهر زاده حاج حسین (احمد ) ازدواج کرد و دایی و خواهر زاده با جناق شدند. محود و قاسم و محترم فرزندای اونا بودند که برای حاج حسین عزیز بودند ) او بزرگتر و ریش سفید فامیل بود ٬ مرد با تجربه ای بود ٬ بارها به خانه خدا و زیارت ائمه اطهار رفته بود
مهموندوست بود و همیشه توی خونه اش رفت و آمد بود
مسایل و مشکلات همه رو حل میکرد و احترام زیادی براش قائل بودند ( بیشتر ازش حساب میبردن )به توصیه او که عقیده داشت ازدواج فامیلی بهتره ٬ عروسیها توی فامیل صورت میگرفت. آرزوی دیرینه حاج حسین براورده شد و سال بعد خدا بهش دختری داد که اسمش رو زرین گذاشتند
(زرین اسمی بود که محمد ٬ خدا بیامرز برای دختر چهارمش انتخاب کرده بود و فاطمه این نام رو روی دخترشون گذاشت
)حاج حسین ساعتها به دخترش نگاه میکرد و خدا رو شکر میگفت ٬ زرین با خواهرهاش بزرگ میشد با شهین همبازی بود
مهین و سیمین به مدرسه میرفتند
زرین دختر لوس و تنبلی بود ٬ طوری که تا 4 سالگی راه نمیرفت بارها دکترش بردند اما دکترها میگفتند که طوریش نیست ٬ نمیخواد راه بره ٬ تنبلیش میاد
ظاهر پاش هم سالم بود ٬ باید بغلش میکردند. حاضر به راه رفتن نبود شده بود عروسک خواهرها
اون رو توی جعبه میگذاشتند و با یه طنابی دنبال خودشون میکشوندند وبازی میکردند
هر کس هر روغنی از هر گیاه و حیوانی میگفت به پاهاش میمالیدند تا قوه بگیره
به سفارش شوهر عمه زرین که اون موقع یه حکیم خونگی و معروف بود و از نظر شکسته بندی و درست کردن داروهای مختلف تک بود ٬ روغنی که ساخته بود رو به پاهای زرین مالیدند و مرتب ماساژ میدادند تا راه افتاد و وقتی راه رفت دیگه زمین نمینشست
خیلی شیطون بود ٬ حاج حسین زرین رو به خونه اقوام و آشناها میبرد ٬ همه دوسش داشتند
سه تا دخترها به مدرسه میرفتند ٬ خیلی مودب و دوست داشتنی بودند
جواد برادر فاطمه هم ازدواج کرد ٬ حاج حسین هر چند روز یه بار زرین رو به خونه خودش میبرد و دو سه روزی اونجا میموندند
دوباره فاطمه باردار شد و این دفعه پسری دنیا آورد ٬ که همه خوشحال شدند اسمش رو رضا گذاشتند![]()
سعادتمند کسی است که بر مشکلات زندگی لبخند بزند (شکسپیر )
گل پونه ها
۵ دیماه یادآور روز غم انگیزی است. متاسفانه ۴۲ هزار هموطن عزیزمان را در حادثه زلزله بم از دست دادیم و این غم اینقدر عظیم و دردناک است که هیچ قلمی قتدر به توصیف این مصیبت بزرگ نمیباشد. از خداوند منان برای از دست رفتگان معصوم این حادثه آرامش و برای بازماندگان آنها شکیبایی و سلامتی خواهانم.
گل پونه های وحشی دشت امیدم ٬ وقت سحر شد ٬ خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من ماندم ٬ تنهای تنها ٬ من ماندم تنها ٬ میان سیل غمها ٬ حبیبم ٬ سیل غمها
گل پونه ها ٬ نامهربانی آتشم زد ٬ آتشم زد
گل پونه ها ٬ بی همزبانی ٬ آتشم زد ٬ آتشم زد
میخواهم ٬ همچون ٬ تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام ٬ دیوانه ام ٬ آزرده حالم
به یاد زنده یاد ایرج بسطامی![]()
پاورقی : من شیمام ٬ اومدم بگم با عرض معذرت مامان دیشب این پست رو فرستاد ٬ اما نمیدونم چرا نیومده بود
حالا که اومد باز آپ کنه دیدیم ای بابا اینطوری شده و مامان کلی ناراحت شد که ۵ دیماه این مطالبی رو که بالا نوشته رو میخواسته بفرسته
ببخشید دیگه![]()