زرین بیشتر به خونه پدر میرفت و با نوه های عمه اش محترم و خواهرش محبوبه بازی میکرد ٬ زرین سکینه خانم همسر پدرش رو بی بی آقا خطاب میکرد و به خواهر های او خاله میگفت
و ربابه عروس عمه اش رو خاله ربابه صدا میکرد ٬ بی بی آقا زرین رو دوست داشت و از این که زرین با اونا باشه خوشحال بود چون وجود بچه به خونه حال و هوای دیگه ای میداد
فامیل پدری زرین همه در یه محله و نزدیک هم زندگی میکردن ٬ همه با هم صمیمی بودند و زرین با بی بی آقا به خونه اونا میرفت٬ رضا هم بزرگ میشد و پسر با نمک و شیرینی شده بود
پدر ٬ زرین رو در مدرسه نزدیک خونه خودش ثبت نام کرد و او با محترم و محبوبه به مدرسه میرفت ٬ کم کم بین زرین و خانواده مادرش فاصله افتاد
(حرف حرف بابا بود ) زرین جمعه ها به دیدن مادر میرفت و با خواهر ها و رضا دیدنی میکرد
رضا نور چشم بابا بود ٬حاج حسین خیلی دوسش داشت با خودش به مغازه میبرد و همیشه مواظبش بود. رضا هم که به سن مدرسه رسید٬ حاج حسین اون رو هم به خونه خودش آورد تا از اونجا به مدرسه بره (هر چند فاطمه از این که همسرش بچه ها رو از او جدا میکرد خیلی ناراحت بود اما اعتراض یا حرف زدن در این مورد بی فایده بود )
بچه ها به زندگی در خانه پدری عادت کرده بودند ٬ مهین و سیمین به پیشنهاد بزرگترهای فامیل مادری بعد از اتمام دوران دبستان و یادگرفتن خیاطی از آموزشگاه زود ازدواج کردند
٬ شهین حاضر به ازدواج نشد و برای ادامه تحصیل به دانشسرای اصفهان رفت و بعد از پایان درس و دبیر شدن ازدواج کرد
پدر زرین هم نگذاشت دخترش ادامه تحصیل بده و بعد از گذروندن دوره ابتدای او را برای یادگیری خیاطی به خانه یکی از فامیلهای خودش فرستاد ٬ چند نفری برای پدر زرین پیغام خواستگاری دادند تا در صورت موافقت به منزلش بیایند
بی بی آقا هم بارها در مورد خواستگاری محمود از زرین با حاج حسین صحبت کرده بود و گفته بود که محمود غریبه نیست هم خواهر زاده منه هم نوه خواهر خودتون از همه چیزش خبر داریم و از همه بهتره
یه روز که زرین به خونه مادر رفته بود فاطمه بهش گفت که محمود ازت خواستگاری کرده و من و بابات هم میخوایم نظر خودت رو هم بدونیم
(زرین خنده اش گرفته بود
هنوز چند سالی نگذشته بود که او سر شانه های محمود مینشست تا او رو به مغازه باباش ببره یا دستش رو میگرفت و با محترم و محبوبه تا مدرسه همراهیشون میکرد اصلا فکر نمیکرد یه روزی خواستگارش باشه ٬ جوان خوش هیکلی بود (چون ورزش باستانی میکرد )موهای روشن و چشمهای آبی مایل به خاکستری او رو جذاب میکرد )
زرین توی افکار خودش غرق بود که مادر پرسید خوب نگفتی نظرت چیه ؟ زرین گفت هر طور بابا صلاح بدونن
بدین ترتیب زرین و محمود هم زندگی مشترکشون رو شروع کردن ![]()
آنچه سرنوشت ما را تعیین میکند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست ( آنتونی رابینز )