تبليغاتX
مسیحا
 

حاج حسین از همون اول شرط کرد که زرین و محمود هم باید با اونا زندگی کنند  بعد از یه سال زرین دختری ناز و عروسکی بدنیا آورد (فریده )که همه مخصوصا حاج حسین اون رو خیلی دوست داشت  بلاخره سیگار کشیدن های پی در پی و سرفه های مکرر ریه حاج حسین رو از بین برده بود و همین باعث شد تا در یک روز پاییزی در کنار فرزندانش جان به جان آفرین تسلیم کند  تقدیر چنین بود که او دارای فرزند شود و اولین نوه را هم ببیند بعد از دنیا برود . رضا تازه ۱۱سالش بود و درس میخوند او با بی بی آقا و خواهر و شوهرش و فریده در خانه پدری زندگی میکرد . هنوز فریده 1 ساله نشده بود که خواهرش دنیا اومد ( فهیمه ) اما چند ماهی بیشتر در این دنیا نماند محمود دوست داشت ٬ پسری داشته باشد اما سال بعد باز زرین دختری بدنیا اورد که خیلی تپل مپل بود اما خوشگل نبود (فریبا )همه خوش و خرم در کنار هم زندگی میکردند . زرین بیشتر به مادرش سر میزد و با خواهر هایش رفت و آمد داشت ( مهین ۳پسر سیمین ۲پسر و 1 دختر و شهین 1پسر داشتند ) فاطمه با زندگی و روزگار دست و پنجه نرم میکرد و با بچه ها و نوه ها سرگرم بود  زرین در پنجمین سال زندگی مشترکش صاحب پسر شد  که به یاد پدرش نامش رو حسین گذاشتند ٬ حسین خیلی عزیز بود بچه ها هیچکدوم مثل بابا دارای مو و چشم روشن نشدند ٬ فریده چشمهاش قهوه ای روشن بود با موهای قهوه ای تیره پوستی روشن و دختری ظریف بود  فریبا و حسین موها و چشم و ابروی مشکی داشتند که هر سه موهاشون پر پیچ و تاب بود و اونا رو با نمکتر میکرد  فریبا همیشه از خواهرش درشتر بود و در کودکی زرین لباسهای مثل هم بهشون میپوشوند که باعث میشد  همه فکر کنند دوقلو هستند بچه ها بزرگ میشدند و زرین و محمود تصمیم گرفتند خونه مستقلی داشته باشند (زمانی که حاج حسین در قید حیات بود قسمتی از حیاط خونه اش رو به مسجدی که جنب خونه بود ٬ بخشیده بود تا مسجد گسترش پیدا کنه و حالا هم خونه رو مسجد خریدار بود ) خونه حاج حسین رو به مسجد فروختند  رضا پیش مادر برگشت ٬ زرین و محمود خونه سعادتی رو خریدند و بی بی آقا تصمیم گرفت که با خواهر و شوهر خواهرش زندگی کند (احمد و ربابه ) .من تا حدودی اون خونه رو یادم میاد ۴ساله بودم که به خونه خودمون رفتیم  اما از این که اون خونه کتابخونه و وضو خانه مسجد شده خوشحالم و هر وقت کنار اون مسجد رد میشم یاد قدیما می افتم ٬ همون احساسی که مادر بزرگم با دیدن مدرسه در محله شون دارند  چون خونه پدری فاطمه هم توسط پسر بزرگش محمد به مدرسه تبدیل شد و این پیشنهاد فاطمه بود تا دیگران به سرنوشت او دچار نشوند ٬شاید اگر در این محله مدرسه ای بود و او در محله پدری مو.نده بود خیلی اتفاقها نمی افتاد ٬ شاید هم خدا میخواست تا زندگیش اینگونه رقم بخورد  اینک او در آستانه ۸۴ سالگی زندگی را با همه خوبیها و بدیهایش و تموم پستی و بلندیهایش تجربه کرده و صاحب فرزندان ٬ نوه ها ٬ نتیجه ها و چند نبیره میباشد ٬ما محتاج دعای خیرشون هستیم  مادر جون ٬ شما که همیشه مهربون بودید و هستید منو بخاطر نوشتن قسمتی از زندگیتون که میدونم کاستی هایی داره و اونطور که باید نتونستم توصیف کنم ببخشید واز تموم کسایی که در نوشته ام به علت سهولت در نوشتن آنطور که شایسته بود ادای احترام نکردم عذر خواهی میکنم

یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می ارزد (ژرژ هربرت )

سانی ٬ عزیزم ٬ کتاب زندگی تنها کتابی است که هرگز نمی توانیم  تصمیمی برای باز کردن یا بستن آن بگیریم .....آرزویمان است به صفحه ای که دوست داریم برگردیم  ٬ولی عاجزانه خودمون را در مقابل صفحه ای سرشار از اندوه و اشک می یابیم........ باشد که غم فراق امیر با خورشید جاودانه گردد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1384ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط فریبا  |