بعد از این که ما به خونه سعادتی اومدیم ٬ مادر و خاله سیمین اینا هم توی همون خیابون خونه خریدند و همه دور و بر هم زندگی میکردیم
دایی (رضا) بعد از دیپلم ٬ توی کنکور قبول نشدند ٬ به سربازی رفتند و برگشتند و خودشون را دوباره برای کنکور آماده میکردند
نوروز سال ۵۲ بود (چند سالی بود که خاله مهین و شهین ساکن اصفهان بودند ) خاله شهین به همراه همسر و ۲ پسرشون ٬ با برادر شوهرشون و خانواده اش به یزد اومده بودند. بعد از چند روز گشت و گذار در یزد و دیدنی با اقوام ٬ مسافرها تصمیم گرفتند به بندر عباس هم بروند. دایی به خاله گفتند که من هم می آیم
اما مادر و مامان مخالفت کردند. دایی که هوایی شده بودند ٬ گوش نکردند و با مسافرها صبح زود حرکت کردند
۱۱ نفر با دو تا ماشین. نزدیکهای ظهر شوهر خاله ام زنگ زدند که برادرم تصادف کردند و یکی از دخترها پاش و یکی هم دستش شکسته
مامان پرسیدند رضا چی؟ او حالش خوبه؟
و ایشون جواب دادند که بله ٬ فقط کتفش در رفته و خون دماغ هم شده ٬ الان همه توی بیمارستانند به محض این که کار شون تموم بشه به یزد برمیگردیم. همه سالمند و سلام می رسونند ٬ مامان بعد از این که تلفن رو قطع کردند به ما بچه ها سپردند که در مورد تصادف با هیچکس حرفی نزنید
تا مسافرها برگردند و همه ببینند که اتفاقی نیفتاده ٬ چون جز دلواپسی و ناراحتی برای بقیه چیزی نداره
مامان خیلی ناراحت بودند و اعصابشون بهم ریخته بود (متاسفانه آن زمان موبایل نبود )خونه عزیز و عمه محبوبه چسبیده بهم و یه کوچه با خونه ما فاصله داشت. عصر من به خونه عزیز رفتم ٬ همه جمع بودند ٬ بی بی آقا ٬عزیز ٬ عمه ام و ۲ تا پسرهاش
بعد از سلام و احوالپرسی ٬ خاله بی بی آقا (بابام میگفتند خاله ٬ مامانم میگفتند بی بی آقا و ما بچه ها میگفتیم خاله بی بی آقا )پرسیدند راستی از داییت اینا چه خبر
زنگ رسید زدند و من هم از دهانم در رفت که
" نه خاله نرسیدند ٬ دارن برمیگردند ٬ این دفعه خاله با تعجب پرسیدند برمیگردند؟
مگه طوری شده؟ برای چی؟ گفتم نه طوری نشده
فقط چون دست و پاهاشون شکسته دیگه بندر نمیرن
خاله بی بی آقا دولا دولا چادرشون رو سر کردن و گفتن رضا چی؟؟؟ باید برم از مامانت بپرسم ٬ از ترس دهنم خشک شده بود ٬ به تپه تپه افتادم که "نه ٬ دایی فقط دماغ و کتفشون شکسته ٬ طوری که نشده
شما بمونید ٬ من دوباره بهتون خبر میدم
" عزیز و عمه ام هم چادر سر کردند و پشت سر خاله راه افتادن
پسر عمه هام هم دنبال مامانشون. ای داد بیداد
دوباره دسته گل به آب دادم
مامان مشغول درست کردن شام بودن که با دیدن اونا و قیافه های نگرانشون تا ته خط رفتند ٬ یه نگاه چپ به من انداختند و برای همه توضیح دادن که چی شده
اونا بعد از خوردن چای رفتند ٬ اما بی بی آقا گفتند تا رضا را نبینم به خونه نمیرم
(پیرزن اینقدر حرص خورده بود که دیگه نای راه رفتن نداشت ) ادامه دارد .....![]()
زبانت را حفظ کن تا سر افراز باشی و زمینه سلطه شیطان را برای خود مهیا مکن که ذلیل میشوی (امام رضا )
فردا عازم تهران هستم ٬ تا برای امر خیری همراه با خانواده خواهرم به شیراز برویم. همه را به خدا میسپارم ٬ ادامه داستان را نوشته ام ٬ شیما پست خواهد کرد
میدونین ٬ منو شهاب قایم موشک بازی میکنیم ٬ من به تهران میرم و شهاب به همدان میاد
البته خدا شیما رو خیلی دوست داره
منم شما رو دوست دارم![]()