مامان از آشپزخونه صدام کردند ٬ با ترس و لرز از پله های آشپزخونه پایین رفتم و گفتم : بله مامان
بله و زهر مار ٬ بله و کوفت سیاه (در بین صحبتها منو بطرف خودشون کشوندند و با سوزنی که توی دستشون بود ٬ تند تند به دور لب و دهانم زدند![]()
چنان منو لای دست و پاشون گیر انداخته بودند که راه فراری نداشتم
) مامان میگفتند تا تو باشی دیگه خبر کشی نکنی ٬ چند دفعه بهت بگم و توی گوش بی صاحبت فرو نمیره؟
شروع کردم به داد و فریاد ٬ شاید یکی به دادم برسه
اما صدام تا بالا نمیرفت
مامان عصبانی شدن و یه قاشق فلفل رو بزور توی دهنم خالی کردند
(البته من همه رو تف کردم
) سوزش دور لبم با این فلفلها صد برابر شده بود
من میتونستم با دست و پازدن خودم رو از دست مامان نجات بدم ٬ اما بخاطر حامله بودن مامان و از ترس اینکه آسیبی بهشون برسه از خودم دفاع نکردم
مامان مرتب منو میزدن و سرزنش میکردن ٬ برای خبرهایی که تا حالا اینجا و اونجا برده بودم
بلاخره منو پرتاب کردن گوشه آشپزخونه و خودشون بیرون رفتند. بلند شدم در حالی که گریه میکردم ٬ همونجا صورتم رو شستم ٬ دور لبهام جز میزد
یواشکی از آشپزخونه به اتاق رفتم ٬ توی اون اتاق کسی نبود ٬ خودم رو توی آیینه نگاه کردم ٬ چرخ خیاطی هم نمیتونست به این خوبی دور لب منو چرخ کنه![]()
بالش برداشتم و کنار اتاق خوابیدم ٬ با خودم فکر کردم ٬ دیدم حق با مامانه. توی کوچه و حتی مغازه دارهای خیابون هم میدونستند که توی خونه ما چی میگذره ٬ من اخبار خونه رو به روز و بدون سانسور براشون میگفتم
بارها مامان به من تذکر دادن
گاهی تنبیه شدم یا به مهمونی نبردنم یا چیزی که میخواستم برام نخریدن ٬ اما کار بد من ادامه داشت
مامان همیشه میگفتن اگه میخواستیم همه از زندگی ما خبر داشته باشن ٬ میرفتیم توی خیابون زندگی میکردیم ٬ اما اینجا خونه ما هست ٬ اتفاقهایی هم که می افته به خودمون مربوطه نه به دیگرون (بخدا من تقصیری نداشتم ٬ همه ازم سوال میکردند و من فکر میکردم که اگه جواب ندم خیلی زشته
ولی با این تنبیه جانانه دیگه اگه بابام هم ازم چیزی بپرسه جوابش رو نمیدم
) امروز دیگه کاسه صبر مامان لبریز شد و اگه این کار رو نمیکردند ٬ من هم به خودم نمی امدم
دو سال بود که اطلاع رسانی میکردم ٬ سوزش لبم کمتر شده بود و با همین فکر و خیالها خواب رفتم. با همهمه و سر وصدا بیدار شدم ٬ خوب خوابی رفته بودم
مسافرها رسیده بودند ٬ صدای دایی رو که شنیدم با عجله رفتم که او رو ببینم
با سلام کردن به دایی و سوختن دور لبم یاد تنبیه افتادم اما وقتی داییم منو توی آغوش کشید همه چیز رو فراموش کردم
( اما نه فراموش نکردم که دیگه خبر چینی نکنم
) دایی کتفشون در رفته بود و موقع تصادف هم خون دماغ شده بودند
همه اون شب به خونه ما اومدند و صحبت از تصادف و علت اون و .... بود و خدا را شکر هیچکس نپرسید چرا دور لب من دون دونی شده![]()
معمولا از شکستها بیشتر می آموزیم تا موفقیت ها ( اسکات )