تبليغاتX
مسیحا

 

 مامان از آشپزخونه صدام کردند ٬ با ترس و لرز از پله های آشپزخونه پایین رفتم و گفتم : بله مامان بله و زهر مار ٬ بله و کوفت سیاه (در بین صحبتها منو بطرف خودشون کشوندند و با سوزنی که توی دستشون بود ٬ تند تند به دور لب و دهانم زدند چنان منو لای دست و پاشون گیر انداخته بودند که راه فراری نداشتم) مامان میگفتند تا تو باشی دیگه خبر کشی نکنی ٬ چند دفعه بهت بگم و توی گوش بی صاحبت فرو نمیره؟ شروع کردم به داد و فریاد ٬ شاید یکی به دادم برسه اما صدام تا بالا نمیرفت مامان عصبانی شدن و یه قاشق فلفل رو بزور توی دهنم خالی کردند(البته من همه رو تف کردم) سوزش دور لبم با این فلفلها صد برابر شده بود  من میتونستم با دست و پازدن خودم رو از دست مامان نجات بدم ٬ اما بخاطر حامله بودن مامان و از ترس اینکه آسیبی بهشون برسه از خودم دفاع نکردم مامان مرتب منو میزدن و سرزنش میکردن ٬ برای خبرهایی که تا حالا اینجا و اونجا برده بودم بلاخره منو پرتاب کردن گوشه آشپزخونه و خودشون بیرون رفتند. بلند شدم در حالی که گریه میکردم ٬ همونجا صورتم رو شستم ٬ دور لبهام جز میزد یواشکی از آشپزخونه به اتاق رفتم ٬ توی اون اتاق کسی نبود ٬ خودم رو توی آیینه نگاه کردم ٬ چرخ خیاطی هم نمیتونست به این خوبی دور لب منو چرخ کنه بالش برداشتم و کنار اتاق خوابیدم ٬ با خودم فکر کردم ٬ دیدم حق با مامانه. توی کوچه و حتی مغازه دارهای خیابون هم میدونستند که توی خونه ما چی میگذره ٬ من اخبار خونه رو به روز و بدون سانسور براشون میگفتم بارها مامان به من تذکر دادن  گاهی تنبیه شدم یا به مهمونی نبردنم یا چیزی که میخواستم برام نخریدن ٬ اما کار بد من ادامه داشت مامان همیشه میگفتن اگه میخواستیم همه از زندگی ما خبر داشته باشن ٬ میرفتیم توی خیابون زندگی میکردیم ٬ اما اینجا خونه ما هست ٬ اتفاقهایی هم که می افته به خودمون مربوطه نه به دیگرون (بخدا من تقصیری نداشتم ٬ همه ازم سوال میکردند و من فکر میکردم که اگه جواب ندم خیلی زشته ولی با این تنبیه جانانه دیگه اگه بابام هم ازم چیزی بپرسه جوابش رو نمیدم) امروز دیگه کاسه صبر مامان لبریز شد و اگه این کار رو نمیکردند ٬ من هم به خودم نمی امدم دو سال بود که اطلاع رسانی میکردم ٬ سوزش لبم کمتر شده بود و با همین فکر و خیالها خواب رفتم. با همهمه و سر وصدا بیدار شدم ٬ خوب خوابی رفته بودم مسافرها رسیده بودند ٬ صدای دایی رو که شنیدم با عجله رفتم که او رو ببینم با سلام کردن به دایی و سوختن دور لبم یاد تنبیه افتادم اما وقتی داییم منو توی آغوش کشید همه چیز رو فراموش کردم ( اما نه فراموش نکردم که دیگه خبر چینی نکنم) دایی کتفشون در رفته بود و موقع تصادف هم خون دماغ شده بودند همه اون شب به خونه ما اومدند و صحبت از تصادف و علت اون و .... بود و خدا را شکر هیچکس نپرسید چرا دور لب من دون دونی شده

معمولا از شکستها بیشتر می آموزیم تا موفقیت ها  ( اسکات )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط فریبا  |